[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

.. پنهانم اما دانه های دلم پیداست ..

اینجا حکم یه دفترخاطرات و واسم داره، که ناآشنا ها میان و میخونن. خیلی هم دوست داشتم اینجا رو به اونهایی که میخوام و میشناسمشون معرفی کنم اما نکردم چون مجبور به خودسانسوری میشم.. تو هم اگه ناخاسته یا خاسته پیدام کردی به روم نیار بذار حرفامو بزنم...

اینم بلاگ بعدی اگر چیز شدم!
omoomi.blog.ir

برای رمز-> مراجعه به رمز بازی

پست اسمسی
  • ۳ ارديبهشت ۹۳ , ۱۷:۳۰
    شوره
ته تاقاری

۵۲ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

صبح داشتم میومدم سرکار مامانم گفت زود بیایاااا...ظهر خونه باش.. گفتم نمیشه مرخصی ندارم. گفت بیخود! کار داریم کلی... حالا از صبح توو فکر پیچیدنم!! الان همکارام اومد دم در اتاقم که  امروز ساعت کاری تا سه هست! خیلی خوشحال شدم. گفتم بهترین خبری بود که میتونستم بشنوم ما امشب برنامه داشتیم :D

گفت آره خبرا رسیده!!! دیگه اینجا هم تابلو شدم. آخه یه همکار دیگه هم که قبلن گفتم اونم دوران عقدن باهم حرف زده  بودیم.


خاله بزرگمو مو واسه مهمونی امشب دعوت کردیم بیاد خونه ما گفت نمیام آخه نزدیک اربعینه! گفتیم نمیخایم بزنیم برقصیم که میخایم میوه بخوریم !!!

کمرم داره دهن باز میکنه از بس از صبح کار کردیم. شنبه میرم سرکار و غروب برمیگردم. بعدش مهمون ها میان. و تقریبن زمانی برای کار کردن نداریم و باید همه چیز آماده باشه. امیدوارم همه چیز خوب پیش بره و اتفاق بدی نیفته. تازه ماشین هم دست آقای خانه ی آینده است و فردا باید با تاکسی برم شرکت.

ساعت ا ز 5 و نیم گذشته بود و برای  اولین بار بود که من دیرتراز شرکت میرفتم . مرد جوان و خوش قد و بالایی وارد شرکت شد. و با همه ی همکاران سلام وعلیک کرد و با بعضی ها که آشناتر بود دست داد. یک کت قهوه ای چرم خوشرنگ هم تنش بود و کیفی دستش. گفتم حتمن از نیروهای استراتژی کارخانه یا مشاوران است که برای جلسه ای فوری آمده است. بعد از سلام و احوالپرسی هایش دیدم کتش را درآورد و به جالباسی آویزان کرد. کیفش را روی  یک صندلی گذاشت.. آستینهایش رابالا زد و رفت در آبدارخانه و مشغول شستن ظرف ها شد..

مستخدم شرکت بود که بعد از ساعت کاری می آید و ترتمیز می کند و میرود. تا آنروز ندیده بودمش! زود بلند شدم رفتم تا نیامده اتاقم را تِی بکشد.

دسشویی همیشه یک معضل است. همیشه یک گیری دارد. اینطور نیست  که تمام و کمال باشد. دستشویی از زمان بچگی تا به حال برای من یک درگیری است. بچه تر که بودم (تا 7-8 سالگی) کلی از مادرم اجازه میگرفتم که بروم توی کوچه  و بازی کنم اما نیم ساعتی (یا یکساعت این حدود ها) نگذشته  بود که جیشم میگرفت و وقتی به خانه میرفتم مادر دیگر نمیگذاشت برگردم و هرچه اصرار و گریه میکرم فایده نداشت. گاهی وسط بازی با بچه های همسایه بودیم و نمیشد بی خیالش شد. آنروزها یک راه حلی پیدا کرده بودم. اگر کسی نبود توی باغچه ی گوشه ی حیاط خانه مان که سه طبقه بود و ما طبقه آخر بودیم جیش میکردم و بعد دوباره به کوچه میرفتم برای بازی تا زمانی که  یک روز پدر مرا از پنجره می بیند و نقشه هایم نقش برآب میشود و آن جای دنجی را هم که پیدا کرده  بودم از دست میدهم.  البته  بعد از کلی دعوا ..فکر کنم کتکش را هم خورده باشم. آن موقع ها بیشتر دوچرخه سواری و قایم باشک بازی میکردیم با بچه های همسایه. من هنوزم عاشق دوچرخه ام.
بعدها بزگتر شدم حدود 12-13 سال و راهنمایی بودم. خانه مان را عوض کرده  بودیم و به خانه ای نقل مکان کردیم که اعصاب برای هیچکداممان نگذاشت و به اصطلاح بسیار بد یمن  بود. بعد از ساکن شدن در آن خانه مادرم وسواس شدید شده بود به طرزی که روزی یا چند روزی یکبار تمام خانه را میشست و همه جا خیس میشد و ما نباید از آنجا ها رفت و آمد میکردیم تا قشنگ  خشک شود. یادم میآید بین اتاق خوابها تا دستشویی یک راهروی دراز بود که  در این فاصله آشپزخانه هم قرار داشت. آن راهرو بواسطه نزدیکی با آشپزخانه بیشترین محلی بود که شستشو میشد و ما قبل از شستن مادر دسشویی میرفتیم و به اتاق می آمدیم و مادر شروع به شستشو میکرد و تا حدود 5-6 ساعت بعد که خشک شود نمیتوانستیم از آنجا عبور کنیم و هرچه اظهار جیش داشتن میکردیم میگفت باید نگهش داری! من باز ایده ای زده بودم و با الهام از آزمایشگاه ها  و بسیار یواشکی درون یک شیشه مثل قوطی سس جیش میکردم و بعد آن را جایی قایم میکردم تا بعدن و سر فرصت و در خفا خالی اش کنم و بشورم که  آن هم طی مراسمی دردناک لو رفت!
حالا که همه چیز خوب شده. مادرم خوب شده و من هم کودک بازیگوشی نیستم، دستشویی های شرکت ها و خانه ی مادر شوهر برایمان مسئله ساز شده. یک شرکتی کار میکردم سه طبقه بود و دستشویی در طبقه وسط قرار داشت و همه باید از آنجا استفاده میکردند. و پیش می آمد که پا میشدی میرفتی و میدیدی یکی آنجا هست و مجبور بودی برگردی به اتاقت و باز چنددقیقه  دیگر بروی و اگر شخص رفته بود و کس دیگ  نرفته  بود وارد شویم و کارمان را انجام دهیم. و از قضا دسشویی مذکور جلوی منشی شرکت که یک مرد بسیار مومن بود قرار گرفته  بود و همه آمارمان را اطلاع  داشت  از طرف دیگر بسیار روی مخمان  بود و از او بدمان می آمد. چندی بعد ابتکاری زدند و یک چراغ قرمز جلوی توالت نصب کردند که با روشن شدن چراغ و زدن کلید آن روشن می شد و با خاموش شدنش خاموش و به ما می فهماند که کسی داخل دسشویی است و ما تا نصفه های طبقه که می آمدیم چراغ قرمز را که میدیدیم برمیگشتیم و فوریت جیش داشتنمان را آن منشی فضول نمیفهمید.
جای دیگری که کار میکردم دسشویی طبقه -1 بود و بیشتر افراد هم هم آنجا کار میکردیم . درب دسشویی رو به سالن  بود و سالن هم پر از میز و کامپیوتر  و وقتی یکی دسشویی میرفت انگار بیخ گوشمان نشسته بود و یک دیوار باریک فاصله داشت. و همه می توانستند پوزیشن های شخص را تصور کنند و حتا وقتی شلنگ را سرجایش میگذاشتیم صدایش می آمد و میفهمیدیم کار طرف تمام شده و تا دو دقیقه دیگر بیرون است! از طرفی نمیشد آنجا شماره 2 (پی پی) انجام داد و روی همه به هم باز شده بود و قرار گذاشته بودیم جز جیش کار دیگری انجام ندهیم!! نکته دیگر اینکه  اگر شخصی ناهار لوبیا یا مثلن تخم مرغ آب پز داشت سر میز به او تذکر داده میشد!!
شرکت دیگر خوب بود نه بو میداد نه خیلی وسط جمع بود. فقط ایرادش این بود که آن شخصی که نزدیکتر به دسشویی بود آمار را از نظر تعداد و طول کشیدن دسشوییمان داشت و گاهی که زیاد مایعات میخوردم رویم نمیشد به دسشویی بروم.
اینجایی که هستم دسشویی خوب است دم در است اما مثل شرکت قبل منشی نزدیکترین فرد به آنجاست!
و اما خانه مادر شوهر که فسقلی است و دسشوویی وسط پذیرایی است و انگار وسط جمع نشسته ای و داری کارت را انجام میدهی. خیلی باید با احتیاط عمل کنی تا مبادا صدایی خارج شود و آبروریزی نماید و بگویند عروس تعریفی گوزو از آب درآمد. از طرفی آقای خانه هوایم را دارد و باهم قرار گذاشته ایم هروقت یکی از ما دسشویی رفت آن یکی سرصدا کند و بلند بلند حرف بزند و یا مثلن تلوزیو ن را بلند کند تا حواس هم هبه دسشویی معطوف نباشد!! اما آنها کلن خودشان راحت ترند و این مسئله برایشان عادی شده و جا افتاده و نسبت به صداها عکس العملی ندارند و مثلن اگر یکی دسشویی باشد و صدایی بیاید به کار یا حرفی که دارند میزنند ادامه میدهند!!!

دسشویی خانه خودمان از همه بهتر است هم فاصله را رعایت کرده هم حریم را. اما اصل دسشویی باید کنار حیاط ها می بود، این قدیمی ها حتما یک چیز میدانستند که دسشویی ها را در حیاط می ساختند. آنوقت دیگر مشکلات بچگی و درخت انجیر هم پیش نمی آمد!
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۹ آذر ۹۲ ، ۲۱:۵۲
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۸ آذر ۹۲ ، ۲۱:۵۵

+ دیروز رفتیم  سرویس طلامو عوض کردیم چون خانواده ها نپسندیده بودن و گفته  بودن سبکه. یه سرویس گرونتر  و مجلسی تر برداشتیم. اما من  بازهم راضی نبودم. کاری به وزنش نداشتم. طرحشو دوست نداشتم. آخه دوست نداشتم از اون مغازهه بخریم.. دوست داشتم حق انتخابم بیشتر می بود.. اما بخاطر احترام به بزرگترش از مغازه ی آشنا مجبور بودیم برداریم و انتخاب هام محدود.. اما این یکی از ون قبلی بهتره.. بعد از خرید و یک میلیون اضافه تر دادن؛ حالم بد بود. دوست نداشتم اون شرایط و تحمل کنم با اینکه  بهم توضیح داده بود. گفته  بود  دغدغه ات نشه این سرویس. بعد باز برات میخرم... اما زورم میومد.. فروشنده هم پررو بود.. از مغازه که درومدیم منفجر شدم، گریه کردم و ابراز ناراحتی با صدای بلند. سرش منت گذاشتم :( دعوامون  شد. گفت صداتو بلند نکن، گریه نکن. این اولین باری بود که سه تایی با برادر شوهر بیرون رفته بودیم. خیلی بد شد. برادرشوهر هی میرفت اونور تا ما سنگ هامونو وا بکنیم. آخرشم شوهر بهش گفت تو خودت با تاکسی برو خونه. اونم رفت. بچه. خیلی پسر خوبیه. بعد که ما تقریبن آروم شده بودیم و من معذرت خواهی کردم زنگ  زدیم بهش که کجایی وایسا باهم بریم. سوار شدیم و بعد از عذرخواهی من رفتیم خونشون. نباید از کوره در میرفتم.

+ رسیدیم خونه اونها رفتن کباب بخرن واسه شام. منم رفتم بالا. مامانش بود، رفتم توو فهمید حالم بده. قرار گذاشته بودیم به مامانش چیزی نگیم. اما من چشمام پف کرده بود و گفتم که دلم نمیخاست از ون مغازه سرویسمو انتخاب کنم در حالی که مغازه داره هم قیمت مغاره های دیگه حساب میکنه و مادرش باهام صحبت کرد، ناراحت شده بود از ناراحتی من. و دستاش میلرزید. دوستش دارم، بهم میگفت مامان جان، دخترم... میگفت سر اینچیزا خودتو ناراحت نکن، بینتون کدورت میشه. ایشاله خدا بهتون انقدر بده که .... و..... قرار شد وقتی شوهر و برادرش اومدن دیگه حرفی نزنیم.

+ خوشحالم از اینکه عاقل و دل بزرگه. خوشحالم که میتونم همه چی رو بهش بسپرم و نگران چیزی نباشم. خوشحالم  که از من میخاد حساس نباشم حرص نخورم اذیت نشم و میگه مهم زندگی مادوتاس. خوشحالم که شخصیت من اینقدر براش مهمه...

+ توی خونه تو بقلش گریه م اومد و ناراحت بودم از رفتارم... شب دیگه آشتی شده بودیم با شوهر. روی مبل بقلم کرد، و گفت که دیگه اون موضوع و کشش ندم.  نباید اینقدر بچه باشم، باید دلم بزرگ باشه بزرگ فکر کنم مثل اون، اینها رو دارم خودم به خودم میگم..باید با خودم تمرین کنم. آخر شب هم 2 یک به نفع من شد. و فاصله ما با مادرشوهر یک پلک و یک پتویی بود که زیرش بودیم. خیلی بی پروا شدیم. نباید به خرو پف هاش اعتماد کنیم شاید ساختگی باشه (اشاره به پست قبل)

+ امروز رفتم خونه دوستم و از تجربیات هم  گفتیم و حرفهای زنانه زدیم، بعد عصری شوهر اومد دنبالم و رفتیم پرده که سفارش داده بودیم  و گرفتم، شیرموز (واقعی) خرید خوردیم و بعد بردمش تره بار دم خونمون و انار خرید برا شب چله. و بعد منو رسوند خونمون و رفت و  من به آغوش خونمون بازگشتم و باز اومدم که پست بذارم. امروز هم یه پرده جدید گل گلی واسه اتاقم دوختم که خیلی جلب توجه میکنه. وقتی عقد کردم هم روتختی خریدم هم پرده هم لوستر واسه اتاقم. دلم نمیاد از اتاقم دل بکَنم... 

+ +وقتی داشت منو میرسوند خونمون،داشتیم از جلوی محضری که عقد کردیم رد میشدیم، گفت بعدن به بچمون میگم من مامانتو اینجا عقد کردم، مامانت سنّی نداشت، 25 سالش بود.. منم سنّی نداشتم 35 سالم بود... بعد مکث کرد، منتظر عکس العمل من بود، اما من غرق در تصور آینده بودم .. بعد ادامه داد؛ اونموقع بچّمون 20 سالشه و تو 55 سالِت....

یبوست دارم. فکر کنم سیستم گوارشم از قانون تصعید استفاده میکنه! تبدیل جامد به گاز

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۷ آذر ۹۲ ، ۲۲:۰۰

یه بار به مامانش و جلوی مامانم "مامان" صدا کردم... مامانم بعدن دهنمو سرویس کرد! دیگه حواسم هست جلوی مامانم مامان صداش نمی کنم... یا اگر بخام چیزی تعریف کنم میگم "مامان ِ شروین"


از وقتی چایی ِ بدون قند میخورم و بهش عادت کردم فهمیده ام چایی باقند چقدر چیز مزخرفی بود که الکی بهش عادت داشتم. و به این فکر میکنم که توی این یک ربع قرن عمری که کرده ام حتما یک گوونی قند خورده ام و حسابی از کرده ی خود پشیمانم... درست است که پشیمانی سودی ندارد اما بالاخره ماهی را گرفته ام (اشاره به ضرب المثل معروف) و زین پس کالری و شیرینی ِ الکی تووی  شیکمم نمی ریزم.

در ضمن چایی تازه دم ِ بدون قند گسی خودش را دارد و بسیار خوش طعم تر و دلچسب تر است برایم.