[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

.. پنهانم اما دانه های دلم پیداست ..

اینجا حکم یه دفترخاطرات و واسم داره، که ناآشنا ها میان و میخونن. خیلی هم دوست داشتم اینجا رو به اونهایی که میخوام و میشناسمشون معرفی کنم اما نکردم چون مجبور به خودسانسوری میشم.. تو هم اگه ناخاسته یا خاسته پیدام کردی به روم نیار بذار حرفامو بزنم...

برای رمز-> مراجعه به رمز بازی

پست اسمسی
  • ۳ ارديبهشت ۹۳ , ۱۷:۳۰
    شوره
ته تاقاری
آخرین نظرات

نمیدونم چرا نمیاید توی پیج اینستا 🤔🤔🤔🤔 چرا؟

کلیک کنید ببینید میاد ؟؟؟ خیلی ها گفتیم باز نمیشه 

هشتک #خصوصیهای_یک_زن هم میتونید سرچ کنید 

 

سلام... خوبین؟ خیلی دلم براتون تنگ شده بود.. کلی هم حرف دارم که بگم

 

البته در پیج اینستاگرام... اونجا همه مون راحت تریم 😍

قبول دارین؟ 🙂

https://instagram.com/khosoosihaye1zan

آخر ساله، آخر سال و روزای آخرِ اسفند منو یاد سالگرد ازدواجمون میندازه، سالگرد عقدمون.. اون روز کذایی..

دیروز از این عنوان استفاده کردم، "روز کذایی" رو دیروز گفتم... نه از روی مثبتی و نه از روی منفی بودنِ حسم... کلا از روی بی تفاوتی گفتم... از اینکه میدونستم بازم هیچ کاری نخواهد کرد و هیچ خاطره ای برام نمیسازه.. چون اصولا این منم که همیشه روزهای مهم یادم بوده، روزهای خاطره انگیز... و اون عملا واکنش خاصی نداشته مگر اینکه من گیر داده باشم... مثلا روز عضق، چه خارجیش چه ایرانیش، روزهای تولد، روز سالگرد عروسی... و اصولا همیشه دلیلش مبنی بر نبودنِ پول توو دست و بالش بوده که هیچوقت برای من توجیه پذیر نیست.

دوماهیه که یه سری درگیری ها داریم که از یک جنسن.. بعد امتحاناتش و سرکار ثابت و مشخص نبودن و بحث درآمدش، مادرش پاش و عمل کرد. زانو ش رو... و ده روزی نگذشته بود که رونش هم شکست... مادرش آدم حرف گوش نکنیه، با قیافه و منش مظلومانه زورگویی میکنه و حرف هیچکس هم در کوچکترین موارد گوش نمیده و بخاطر این کارهاش دائم مارو اسیر خودش کرده... 

دوماهه که زندگی نمیکنم... درواقع یعد از اینکه بیمارستان موندنها و دکتر ها تموم شد، حالا شب باید بریم پیش خانوم بمونیم... مادرش هم انگار نه انگار که 4 تا بچه زاییده، حرص کس دیگه  رو میخوره و کارهاش واسه ماست.. دوست داشتنای مادرونه اش که طرف بره خوش باشه واسه کس دیگه است و توقعاتش از شوهر من...

تا الان که تحمل کرده ام به امید خوب شدنش و را ه افتادنش.. اما انگار نمیخواد خوب شه... خودش نمیخواد و من خشم فرو خورده ای دارم

که نمیدونم کی سر باز میکنه... توی همین روزها خدا نکنه که موضوعی برای من پیش میومد.. اصولا همسر بنده همیشه طلبکاره.. چه پول داشته باشه چه نداشته باشه، چه من سرویس بدم به خانوادش چه ندم، چه باهاش همراه باشم چه نباشم، در تمام این مواقع هم هیچوقت برا من کاری نمیکنه، اگر هم بکنه احساس انفجار میکنه و با یه من عسل نمیشه خوردش...

درواقع اگر بخوام مثال بزنم همین روزایی که به مادرش سرویس میدادم و خودم و ماشینم و زندگیم و شوهر م و اعصابم و آرامش م حتی موقع خواب تعطیل شده بود، واسه کارِ دو ساعته ای که برای داداشم کرد و ماشینشو گذاشت صافکاری داشت منو رسما جر میداد!

و بعد اینکه ازش خواستم تو عید دوسه روز با مادرم اینا بریم مسافرت هم همچین گارد گرفت که نگو...

اما من یا سال تحویل و خونه خودم خواهم بود یا خونه مامانم و کار دیگه ای جز این انجام نخواهم داد...


این از سختی ها و دربدری هام... اما بگم از خوشی ها... از موفقیت تو کارم و اینکه قراره بعنوان ماموریت برم چین و شرکت بهم حال داد  و قرار شد همسر هم باهامون بیاد و ما بعدش 3-4 روز اضافه تر بمونیم.... 

ننوشتن تو وبلاگ یه نکته مثبتی که داره اینه که دا غ هات و ناراحتی هات سر باز نمیکنن... الان که اینهارو بازتعریف کرده ام تو ذهنم و تعریف کرده ام.. گردنم درد گرفته... 


میخوام به اونهایی که از قدیم من ِ پرشور و میخوندن بگم که کلا ازدواج اون چیزی نیست که راجع بهش فکر میکردیم و برنامه ریزی میکردیم... شناخت هیچوقت بدست نمیاد.. زندگی مشترک خیلی چیز مزخرفیه بنظرم... در واقع با یه بله تو یه روزِ کذایی مسیر زندگی آدم عوض میشه

بجای زندگی کردن با پدر مادر و تحمل سختی های اون تیپ زندگی مجبوری به آدم های دیگه ای سرویس بدی که حس خوبی نسبت بهشون نداری...

میفتی تو راهی که برگشت ازش مشکله

راستش همین الان یادم افتاد امروز عروسی دوستمه و من اصلا یادم نبوده..... وااای الان چهارشنبس.... پاشم برم کارتش و ببینم ببینم میرسم برم یا نه.... :|

اقای خونه نشسته پای درس  خوندن، فردا امتحان سوم یا چهارمشه، 

  مثل یه پسر کوچولو میشه... منم فقط حواسم به خورد و خوراکشه و کار دیگه ای جز اینکه سرصدا نکنم و مراعات کنم از دستم برنمیاد...البته ۲تا امتحان قبلیش حفظی بود و ازش درس میپرسیدم.... مثل مامانا....پاشم براش یه چایی ببرم...

شوهر خوابیده و من پای لپ تاب دارم گزارش جلسه فردامو براخودم ایمیل میکنم که از شرکت بگیرم

خروپفش تا توو پذیرایی میاد، بنظر میرسه امروز حسابی خسته شده 

تو این دورانِ امتحاناتش افتاده دنبال بیمارستان مادرش.

منم دایم ذهنم مشغوله اینه که لطف مکررم حق مسلمشون نشود!!!

امیدوارم زودتر خوب شه تا منم بهتر بشم....

 هوا خیلی سرده، قبل خوابیدنش رووم پتو انداخت که یخ نکنم


اما من باز سردمه، دلم میخوا د برم توو شوومینه...

خونه ی مادرشوهر و توو اتاق برادر شوهر خوابیده ام زیر پتو

صدای بارو ن شدیدی میاد

۲روزه که داره بارون میباره

اسمون خشمگینه، شاید

اما این خشمش بنفع زمین و ما زمینیاس

شرشر بارون میترسونتم

هیشکس نمیدونه من بیدارم

همه تو پذیرایی دارن میخوابن

اومدم بنویسم که  اگر قبل ازدواجم شرایط همسر رو میدونستم(  طوریکه الان میدونم) شاید هیچوقت باهاش ازدواج نمیکردم، با اینکه دوستش دارم

تگرگ میزن به شیشه و ااتاق  هم سوز داره و رعدو برق میزنه

من تنهام

توو یه اتاق تنها

با ذهنی مشغول و دلی پر دغدغه

زندگی بعد از ازدواج  چیزهای جدیدی و به ادم نشون میده

و اونچیزایی که بی اهمیت و کوچیک میدونستی هرروز بزرگ و بزرگر میشن و دوست داشتن هرروز عادی تر

اینجاست که منِ چارچوب دار به تصمیمات جدیدی فکر میکنم...

حس خوبی بهم میده، طعم تلخ، با اینکه واسه لحظه ای قیافم و درهم میکنه و بهم میریزه و خوشمزه نیست... اما همین حس خوب بعدشه که باعث میشه بهش فکر کنم که شب که رفتم خونه ریلکس کنم

البته الان فقط سیب داریم و آبـ.جو، امروز صبح مثل همیشه که با زنگ موبایل از خواب بیدار شدم، از دیشب قرار گذاشته بودیم صبح، صبحونه بخوریم و دیرتر بریم سرکار. کتری و آب کردم گذاشتم رو گاز و نون تافتون رو از فریزر درآوردم و گذاشتم روی کابینت که یخ ش باز شه. شروین خواب بود. برگشتم رو تخت و پتو رو روی اون هم کشیدم و بخودم گفتم تا آب جوش میاد یذره بخایم.

وقتی از خواب پاشدم نمیدونستم چه وقتیه، شروین نبود و صدای آهنگ میومد، انگار که ماهواره رو شبکه خاطره بود و نمیدونم کی داشت میخوند.. تو اتاقمون ساعت نداریم و من با ساعت مچی میخوابم. ساعت مچی مو نگاه کردم. یکساعتی گذشته بود و ساعتِ یک ربع به 7 ، شده بود یک ربع به 8. یاد کتری افتادم. بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه. دیدم چایی رو هم دم کرده و نشسته. منم مثل همیشه "سلام" کردم... یه سلاااااامِ کش دار. و صبحونه رو آماده کردم. کره و عسل و تخم مرغ نیمرو...

فقط آخرش دلم یه چیزِ دیگه میخواست، سیب و برداشتم و ریختم ته لیوان و دو تا تیکه یخ انداختم توش... به نشانه ی اجازه نه به نشانه ی سلامتی، لیوان  و بهش نشون دادم و رفتم بالا... گفت حالا مست نکنی!؟ و یه نگاه دقیق به لیوان انداخت و پشت بندش گفت سِک میخوری؟؟؟ منم گفتم سیبه دیگه، ویـ.سکی که نیست! نمیگیره!


اما امروز تو شرکت، انگار که گرفته بود منو.. این تجربه اولم بود که بعد خوردن اومده ام سرکار!! بخاطر هماهنگیِ کاری دم اتاق رییسم ایستاده بودم و صحبت میکردم که پرسید؛ حالتون خوبه؟ من که متوجه نبودم که برای یه صحبت کوچیک به چارچوب در تکیه داده ام!! خودمو جمع و جور کردم و شق و رق وایسادم . گفتم خوبم چطور؟ گفت آخه انگار رو پاهای خودت نیستی، ضعف داری... راست میگفت، پاهام از سمت زانوم خم بود.. 

رییسم پزشکه و درجریان وزن کم کردنم هست! یعنی نسبت به کاهش وزنم توجه داشت و حالمو میپرسید. امروز هم فکر کرد بخاطر رژیمه.... اما نبود...

الان هوشیارترم و دوتا کار رو باید برای کسی بفرستم...

بعضی آدم ها از اولِ دیدنشون انرژی منفی دارن، هرچی هم سعی میکنی رابطه رو خوب کنی و بیخیال اون حس بشی، نمیشه...درواقع گذشت زمان ناهمخونی و مَچ نشدن رو بیشتر به آدم القا میکنه، اینها حتی از نوع دست دادنشون هم معلومه... همونایی که شل دست می دن و دستاشون غالبا سرده.. انگار که به زور دست دراز کردن و از سرِ ناچاریه... خنده هاشون زورکی و تعریف کردناشون از سرِ حسادته و منِ رُک خودم رو درگیر میکنم و نمیتونم باهاشون فیلم بازی کنم. حداقل ِ درگیریم اینه که فکر میکنم به این قضایا و میام اینجا مینویسمش... درصورتیکه باید از کنارش بگذرم...

همیشه اونجوری که میخوای پیش نمیره، زندگی. اونجوری که فکر میکنی، برنامه میریزی، نمیشه. مثلا برنامه میریزی که میخای یه تغییراتی به زندگی ت  بدی ، از یه سری چیزها میگذری که یه روزی بیای و بگی که سر از تخم در آوردی ... اما اونجوری که باید نشده

پشت میز محل کار جدید نشسته ام که کوله بار چند روزه ای از سکوت بهمراه دارم. اوایل نمیشد بنویسم، بعد از عروسی و زیر یک سقف رفتن، انگار زندگی یجور دیگه ای شده بود، دیگه نمیشد اومد و از خوشی های دوران آشنایی و دل لرزه هاش گفت، دل لرزه هایی که دیگه به یه حرف و نگاه نمیلرزیدن ، انگار پوست کلفت شده بودن و زندگی عادی. انگار من هم افتاده بودم توو ریتمِ هموارِ گذران ِ عمر که هیجانی برام نداشت

.. حس میکردم حالا اونها یه حریم امن میخواستن، اون چیزهایی که از کنار هم بودنمون برام ایجاد میشد و خاطره میشدن، اون هارو نباید از توی حریم خونه ام بیرون میاوردم. از طرفی هم تازگی نداشتنش و عادی شدنش به ننوشتن سوقم میداد. گاهی هم دلم میخاست حس مو با کسی تقسیم نکنم و فقط زندگی کنم و غرق بشم توو زنیّت هام و دغدغه هام. دلم نمیخواست زیر دوش حمام به سبک جمله بندی یه واقعه یا یک رفتار فکر کنم. دلم نمیخواست کسی بیاد نظری بده که ته دلم خالی بشه.

سی روزی میشه که دفاع کردم از دوره ی دوم زندگی دانشگاهیم و از اون دوران بیرون اومده م. لپ تاپ و بستم و حتی واسه ورق زدن مطالبی که پشت سر هم کرده بودم سرش نرفته ام تا پی دی افش رو ورق بزنم. یا حتی فیلمهایی که ازم گرفتن رو ببینم، دلم نمیخاد برگردم به دغدغه ی اون روزها... 

همه ی برنامه های زندگی مو برای بعد از اون گذاشته بودم. البته به غیر از رژیم. رژیم و گرفتم و 14 کیلویی کم کردم. از 82 شدم 68. تا اخر مرداد به این وزن رسیده بودم. اما روزهای اخرِ بستن اون پایان نامه دیگه قرار گذاشتم که پیاده روی نرم و غذا بخورم تا بتونم تمومش کنم. حلقه زدن رو کنار گذاشتم و همه ی پنجشنبه ها و روزهای دیگه ی تعطیل رو پای درس نشستم. از نمره م هم راضیم. 17 شدم از 17. روز دفاع فقط آدم های مهم زندگی م اومده بودن. در صورتی که من به خیلی ها اسمس زده بودم. مامان و داداشم و همسرم و برادرش و فقط دو تا از این همه دوستام اومده بودن. دو تا دوست اصلیم  که یکیشون خیلی وقته کمرنگ تره. دوست هام کلا کم شدن، یعنی رفیق بازی هام . زندگی ِ من خلاصه شده توو سرکار و ، فاصله ی بین محل کار و خانه که همیشه این فاصله اذیتم میکرده. یعنی تقدیر هیچوقت اجازه نداده که محل زندگی من با محل تحصیل یا کارم نزدیک باشه. بلکه هر دفعه دور تر و دور تر میشه

رژیمم  و بعد روز دفاع خواستم که شروع کنم اما به اون شدت نشد ، و فقط تونستم وزنمو نگهدارم و بالا نرم. داشتم میگفتم، زندگیم خلاصه شده تو کار و فاصله  و خونه. خونه که برای من بوی آشپزخونه میده، یه خونه ی کوچیک که وقتی توش میرم بهم ارامش میده اما نمیتونم بیشتر از یک روز کامل مثل جمعه خونه بمونم. مثلا همین امروز. یک هفته ای میشه که سرمای بدی خوردم و تا الان 5 تا امپول زدم و خودمو بسته ام به شلغم و سوپ سیر و پیاز و لیمو شیرین و سفکسیم و ازینجور بساط ها. اما هنوز خوب نشدم. میخاستم امروز خونه بمونم و سرکار نرم. اما نتونستمو با اینکه همسر رفته بود، آژانس گرفتم و خودم و به پشت این کامپیوتر لعنتی رسوندم.


دیگه شکوفه برام تداعی کننده ی خودم نیست، حالا بیشتر یک زن هستم. زنی که بواسطه ی خلاقیت همسر اسامی مختلفی دارد. مثلِ اِستیو.... مثلِ ژوگول... که بسته به حالِ همسرش تغییر میکند... شکوفه و شروین دیگه از یاد هردومون رفته، حالا من گاهی بی حال ، صرفا انجام وظیفه می کنم و او از روی غریضه و نه از سر عشق... بعد هم کامل میشوییم و من میپرسم چایی میخوری؟ مثلا..  و همینطور عادی، عادّی زندگی جریان دارد

شاید یمدت ننویسم... حالم خوبه. درگیرم... راستش هیچکدوم از نوشته هام و وبلاگ خونی هام برام نون و آب نمیشه! هیچکدومتون روزهایی که ارائه کار دارم کمکم نیستین! اصلن ماهیتش همینه... نیازمندِ وقتِ آزاد و فکر ِ آزادِ....

حس نوشتن ندارم.. زندگی روزمره است.. شب میاد و کنار هم می خوابیم و صبح بیدار شده و سرکار میرویم... 

از اونجایی که حق هدر رفتن زمانهاتون برای چک کردن وبلاگم گردنم نباشه گفتم خبر بدم.... دوستتون دارم :*