[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

.. پنهانم اما دانه های دلم پیداست ..

اینجا حکم یه دفترخاطرات و واسم داره، که ناآشنا ها میان و میخونن. خیلی هم دوست داشتم اینجا رو به اونهایی که میخوام و میشناسمشون معرفی کنم اما نکردم چون مجبور به خودسانسوری میشم.. تو هم اگه ناخاسته یا خاسته پیدام کردی به روم نیار بذار حرفامو بزنم...

اینم بلاگ بعدی اگر چیز شدم!
omoomi.blog.ir

برای رمز-> مراجعه به رمز بازی

پست اسمسی
  • ۳ ارديبهشت ۹۳ , ۱۷:۳۰
    شوره
ته تاقاری
آخرین نظرات

آخر ساله، آخر سال و روزای آخرِ اسفند منو یاد سالگرد ازدواجمون میندازه، سالگرد عقدمون.. اون روز کذایی..

دیروز از این عنوان استفاده کردم، "روز کذایی" رو دیروز گفتم... نه از روی مثبتی و نه از روی منفی بودنِ حسم... کلا از روی بی تفاوتی گفتم... از اینکه میدونستم بازم هیچ کاری نخواهد کرد و هیچ خاطره ای برام نمیسازه.. چون اصولا این منم که همیشه روزهای مهم یادم بوده، روزهای خاطره انگیز... و اون عملا واکنش خاصی نداشته مگر اینکه من گیر داده باشم... مثلا روز عضق، چه خارجیش چه ایرانیش، روزهای تولد، روز سالگرد عروسی... و اصولا همیشه دلیلش مبنی بر نبودنِ پول توو دست و بالش بوده که هیچوقت برای من توجیه پذیر نیست.

دوماهیه که یه سری درگیری ها داریم که از یک جنسن.. بعد امتحاناتش و سرکار ثابت و مشخص نبودن و بحث درآمدش، مادرش پاش و عمل کرد. زانو ش رو... و ده روزی نگذشته بود که رونش هم شکست... مادرش آدم حرف گوش نکنیه، با قیافه و منش مظلومانه زورگویی میکنه و حرف هیچکس هم در کوچکترین موارد گوش نمیده و بخاطر این کارهاش دائم مارو اسیر خودش کرده... 

دوماهه که زندگی نمیکنم... درواقع یعد از اینکه بیمارستان موندنها و دکتر ها تموم شد، حالا شب باید بریم پیش خانوم بمونیم... مادرش هم انگار نه انگار که 4 تا بچه زاییده، حرص کس دیگه  رو میخوره و کارهاش واسه ماست.. دوست داشتنای مادرونه اش که طرف بره خوش باشه واسه کس دیگه است و توقعاتش از شوهر من...

تا الان که تحمل کرده ام به امید خوب شدنش و را ه افتادنش.. اما انگار نمیخواد خوب شه... خودش نمیخواد و من خشم فرو خورده ای دارم

که نمیدونم کی سر باز میکنه... توی همین روزها خدا نکنه که موضوعی برای من پیش میومد.. اصولا همسر بنده همیشه طلبکاره.. چه پول داشته باشه چه نداشته باشه، چه من سرویس بدم به خانوادش چه ندم، چه باهاش همراه باشم چه نباشم، در تمام این مواقع هم هیچوقت برا من کاری نمیکنه، اگر هم بکنه احساس انفجار میکنه و با یه من عسل نمیشه خوردش...

درواقع اگر بخوام مثال بزنم همین روزایی که به مادرش سرویس میدادم و خودم و ماشینم و زندگیم و شوهر م و اعصابم و آرامش م حتی موقع خواب تعطیل شده بود، واسه کارِ دو ساعته ای که برای داداشم کرد و ماشینشو گذاشت صافکاری داشت منو رسما جر میداد!

و بعد اینکه ازش خواستم تو عید دوسه روز با مادرم اینا بریم مسافرت هم همچین گارد گرفت که نگو...

اما من یا سال تحویل و خونه خودم خواهم بود یا خونه مامانم و کار دیگه ای جز این انجام نخواهم داد...


این از سختی ها و دربدری هام... اما بگم از خوشی ها... از موفقیت تو کارم و اینکه قراره بعنوان ماموریت برم چین و شرکت بهم حال داد  و قرار شد همسر هم باهامون بیاد و ما بعدش 3-4 روز اضافه تر بمونیم.... 

ننوشتن تو وبلاگ یه نکته مثبتی که داره اینه که دا غ هات و ناراحتی هات سر باز نمیکنن... الان که اینهارو بازتعریف کرده ام تو ذهنم و تعریف کرده ام.. گردنم درد گرفته... 


میخوام به اونهایی که از قدیم من ِ پرشور و میخوندن بگم که کلا ازدواج اون چیزی نیست که راجع بهش فکر میکردیم و برنامه ریزی میکردیم... شناخت هیچوقت بدست نمیاد.. زندگی مشترک خیلی چیز مزخرفیه بنظرم... در واقع با یه بله تو یه روزِ کذایی مسیر زندگی آدم عوض میشه

بجای زندگی کردن با پدر مادر و تحمل سختی های اون تیپ زندگی مجبوری به آدم های دیگه ای سرویس بدی که حس خوبی نسبت بهشون نداری...

میفتی تو راهی که برگشت ازش مشکله

راستش همین الان یادم افتاد امروز عروسی دوستمه و من اصلا یادم نبوده..... وااای الان چهارشنبس.... پاشم برم کارتش و ببینم ببینم میرسم برم یا نه.... :|

یکی از مشخصه هایی که توو همسر آینده دنبالش بودم "حامی" بودنش بود ، و من سن بالا رو نشونه حامی بودن میدونستم... در واقع بخش بزرگی از ویژگی ِ حامی بودن رو توی سن میدیدم، اینکه سنش 7-8 سال به بالا از من بیشتر باشه ... اما اشتباه کرده بودم.

حامی بودن بخش بزرگیش به رفتار و منش فرده، به اخلاقشه... و بخش دیگه اش به پول ِ مرد...

پول که نباشه، حامیّتِ مرد از عرش به فرش میاد...

اقای خونه نشسته پای درس  خوندن، فردا امتحان سوم یا چهارمشه، 

  مثل یه پسر کوچولو میشه... منم فقط حواسم به خورد و خوراکشه و کار دیگه ای جز اینکه سرصدا نکنم و مراعات کنم از دستم برنمیاد...البته ۲تا امتحان قبلیش حفظی بود و ازش درس میپرسیدم.... مثل مامانا....پاشم براش یه چایی ببرم...

بهترین حالت زندگی بنظر من زندگی مستقل تو خونه ی مستقله، یعنی دختر بتونه از سن ۲۰-۲۵ ببعد خونه بگیره . سرکار بره و پیشرفتشو داشته باشه

آزادیاشو داشته باشه، رفت و آمد با دوستاش و خانوادشو داشته باشه..تعهد شام پختن و این داستانا هم نباشه.. و یه پارتنر یا بوی فرند داشته باشه ، که هم روزهای خوشش و با اون بگذرونه.. هروقت هم نخواست یا به این تصمیم رسید که به درد هم نمیخورن؛ کنسل، اگرهم به اطمینان رسید ازدواج...

اما الان جامعه ی ما بین مدرنییته و سنت گیر کرده، یه چیزایی از غرب گرفته، یچیزایی از عربها و اسلام، یچیزایی هم از سنت قدیمی ایرانی و غیرت و این داستانا .. و بین این سه وجه درحال حرکت و فت و برگشته!!

درست تر ین جامعه از نظرمن غربه، بچه که بزرگ میشه میره  سیِ خودش، تکلیفش باخودش مشخصه .. تجربه میکنه و بزرگ میشه.. به معنای واقعی کلمه زندگی میکنه.. اینجا زن خونه باباش بحرف باباشه... خونه شوهرم بحرف شوهر و مردمداری با فامیل شوهر!!!

از طرفی پول و باید توخونه خرج کنه چون میره سرکار، از طرفی هم میتونه خرج نکنه که جای بحث داره!! ازونطرف باید کارای خونه رو برسه و اگر نرسه باز جای بحث عمیقی داره!!!

کلن میخوام بگم تکلیف معلوم نیست و من دچار تناقضم....

یک ساعتی از نیمه شب گذشته بود و آقای خونه هم خواب ... رفتم که منم بعد از خستگی از یک روز کاری بخوابم

روی تخت که رفتم ، با اینکه خوابِ خواب بود، اما برگشت رو به من و دستش و انداخت دورم... تمام خستگیام در رفت... تمامِ دلخوریام...

زن که باشی میفهمی چی میگم... 

شوهر خوابیده و من پای لپ تاب دارم گزارش جلسه فردامو براخودم ایمیل میکنم که از شرکت بگیرم

خروپفش تا توو پذیرایی میاد، بنظر میرسه امروز حسابی خسته شده 

تو این دورانِ امتحاناتش افتاده دنبال بیمارستان مادرش.

منم دایم ذهنم مشغوله اینه که لطف مکررم حق مسلمشون نشود!!!

امیدوارم زودتر خوب شه تا منم بهتر بشم....

 هوا خیلی سرده، قبل خوابیدنش رووم پتو انداخت که یخ نکنم


اما من باز سردمه، دلم میخوا د برم توو شوومینه...

خونه ی مادرشوهر و توو اتاق برادر شوهر خوابیده ام زیر پتو

صدای بارو ن شدیدی میاد

۲روزه که داره بارون میباره

اسمون خشمگینه، شاید

اما این خشمش بنفع زمین و ما زمینیاس

شرشر بارون میترسونتم

هیشکس نمیدونه من بیدارم

همه تو پذیرایی دارن میخوابن

اومدم بنویسم که  اگر قبل ازدواجم شرایط همسر رو میدونستم(  طوریکه الان میدونم) شاید هیچوقت باهاش ازدواج نمیکردم، با اینکه دوستش دارم

تگرگ میزن به شیشه و ااتاق  هم سوز داره و رعدو برق میزنه

من تنهام

توو یه اتاق تنها

با ذهنی مشغول و دلی پر دغدغه

زندگی بعد از ازدواج  چیزهای جدیدی و به ادم نشون میده

و اونچیزایی که بی اهمیت و کوچیک میدونستی هرروز بزرگ و بزرگر میشن و دوست داشتن هرروز عادی تر

اینجاست که منِ چارچوب دار به تصمیمات جدیدی فکر میکنم...

زن که باشی ،،ّ شاغل که باشی.. بعد از سرکار اومدن، تازه شیفت بعدت شروع میشه

تازه باید به شغل اولت که دوم شده برسی

حال نداری، اما باید پای گاز وایسی و شام بپزی و چایی رو بذاری

اونم که نشسته پای تلویزیون و نود نگاه میکنه...

 یعنی تنها همون ۲شنبه ست که میتونی از زیر شیفت سوم در بری و بخوابی...

بهش اسمس میدم جوج (جوجه) کی میای دنبالم؟

جواب میده: الان میام جوج و نشون میدم بهت

بهش میگم پس بیا جوج و ببینم! ۵ دقیقه قبل رسیدن تک بزن

میگه  جوجههههه ... واسه من خط و نشون نکش!

میخندم و به این فکر میکنم که مردا دوست ندارن بصورت علنی زیر بار دستورات ما زنها برن،

و  خودشون میخوان که خرشون کنیم با تعریف و تمجید کارمونو پیش ببریم .... ;)

حس خوبی بهم میده، طعم تلخ، با اینکه واسه لحظه ای قیافم و درهم میکنه و بهم میریزه و خوشمزه نیست... اما همین حس خوب بعدشه که باعث میشه بهش فکر کنم که شب که رفتم خونه ریلکس کنم

البته الان فقط سیب داریم و آبـ.جو، امروز صبح مثل همیشه که با زنگ موبایل از خواب بیدار شدم، از دیشب قرار گذاشته بودیم صبح، صبحونه بخوریم و دیرتر بریم سرکار. کتری و آب کردم گذاشتم رو گاز و نون تافتون رو از فریزر درآوردم و گذاشتم روی کابینت که یخ ش باز شه. شروین خواب بود. برگشتم رو تخت و پتو رو روی اون هم کشیدم و بخودم گفتم تا آب جوش میاد یذره بخایم.

وقتی از خواب پاشدم نمیدونستم چه وقتیه، شروین نبود و صدای آهنگ میومد، انگار که ماهواره رو شبکه خاطره بود و نمیدونم کی داشت میخوند.. تو اتاقمون ساعت نداریم و من با ساعت مچی میخوابم. ساعت مچی مو نگاه کردم. یکساعتی گذشته بود و ساعتِ یک ربع به 7 ، شده بود یک ربع به 8. یاد کتری افتادم. بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه. دیدم چایی رو هم دم کرده و نشسته. منم مثل همیشه "سلام" کردم... یه سلاااااامِ کش دار. و صبحونه رو آماده کردم. کره و عسل و تخم مرغ نیمرو...

فقط آخرش دلم یه چیزِ دیگه میخواست، سیب و برداشتم و ریختم ته لیوان و دو تا تیکه یخ انداختم توش... به نشانه ی اجازه نه به نشانه ی سلامتی، لیوان  و بهش نشون دادم و رفتم بالا... گفت حالا مست نکنی!؟ و یه نگاه دقیق به لیوان انداخت و پشت بندش گفت سِک میخوری؟؟؟ منم گفتم سیبه دیگه، ویـ.سکی که نیست! نمیگیره!


اما امروز تو شرکت، انگار که گرفته بود منو.. این تجربه اولم بود که بعد خوردن اومده ام سرکار!! بخاطر هماهنگیِ کاری دم اتاق رییسم ایستاده بودم و صحبت میکردم که پرسید؛ حالتون خوبه؟ من که متوجه نبودم که برای یه صحبت کوچیک به چارچوب در تکیه داده ام!! خودمو جمع و جور کردم و شق و رق وایسادم . گفتم خوبم چطور؟ گفت آخه انگار رو پاهای خودت نیستی، ضعف داری... راست میگفت، پاهام از سمت زانوم خم بود.. 

رییسم پزشکه و درجریان وزن کم کردنم هست! یعنی نسبت به کاهش وزنم توجه داشت و حالمو میپرسید. امروز هم فکر کرد بخاطر رژیمه.... اما نبود...

الان هوشیارترم و دوتا کار رو باید برای کسی بفرستم...