[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

.. پنهانم اما دانه های دلم پیداست ..

اینجا حکم یه دفترخاطرات و واسم داره، که ناآشنا ها میان و میخونن. خیلی هم دوست داشتم اینجا رو به اونهایی که میخوام و میشناسمشون معرفی کنم اما نکردم چون مجبور به خودسانسوری میشم.. تو هم اگه ناخاسته یا خاسته پیدام کردی به روم نیار بذار حرفامو بزنم...

اینم بلاگ بعدی اگر چیز شدم!
omoomi.blog.ir

برای رمز-> مراجعه به رمز بازی

پست اسمسی
  • ۳ ارديبهشت ۹۳ , ۱۷:۳۰
    شوره
ته تاقاری

۷۶ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

پنجره اتاقم را باز میکنم. مه همه جارا فرا گرفته... دستانم را درون مه فرو میکنم. چیزی نمیفهمند. دستانم مه را نمیفهمند... نفس میکشم، نگاه میکنم، نفس عمیق میکشم


13- 14 ساله بودم که پدریزرگم فوت کرد. وظیفه ی ختیر و مهمِ پذیرایی از مهمانها به من و دخترعمه ام واگذار شد. تابستان بود و هوا گرم. برای سر قبر یک کلمن آب خنک تهیه دیدیم و در جایی مناسب قرارش دادیم. 4-5 لیوان تمیز و شیک هم در سینی چیدیم و کنار کلمن گذاشتیم تا هرکس میخواهد آب بخورد از آن لیوانها استفاده کند. [هنوز لیوان یکبارمصرف فرا گیر نشده بود.] من و دخترعمه ام هم پس از انجام کارها برای خستگی در کردن گوشه ای از قبرستان نشستیم. از قضا کلمن روبرویمان بود. هرکس میآمد آب بخورد لیوان برنمیداشت. کاسه ی بالای کلمن که کار ِ در کلمن را میکرد برمیداشت توی آن آب میخورد و سرجایش میگذاشت. نفرات بعد هم که با فاصله با شخص قبلی می آمدند همین کار را میکردند. دست آخر لیوان ها تمیز ماندند و آدم ها از زرنگی زیادی و برای اینکه از دهنی کسی نخورند!!! اکثرن از یک کاسه آب خوردند. !! من و دخترعمه ام مانده بودیم  بخندیم یا گریه.

این خاطره را امروز یادم آمد چون دیدم دونفر هر دو از محل بالای دسته ی لیوان آب خوردند و فکر میکردند جای بکر و دست نخورده ای یافته اند!!!

یکی از افتخاراتم این است که تابحال کسانی مرا آنفرند کرده اند که از گند دماغترین آدمهای روی زمین بوده اند.


شب ها دست و پایم ضعف میرود و لرزه ای هم دارد. همان لرزه، شوهر را بدخواب میکند و هر دفعه با لرز پاهای من بیدار میشود.

بدن ما زنها هم دردی است برای خودش. کم خونی داریم قرص آهن و ویتامین ث جویدنی (به زور) میخوریم تا کمی خونمان زیاد شود.  زیاد میشود و سر ماه  دوباره به حالت اولش بر میگردد. 

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۹ آبان ۹۲ ، ۱۳:۵۵
همیشه دوست داشتم یک پدر شوهر شیک و باکلاس از این پیرمردهایی که یک روزی برای خودشان کسی بودند داشته باشم. تنش بوی سیگار و ادکلن میداد  و وقتی می بوسیدم  تیغ تیغی صورتش صورتم را خراش میداد. بعد هم آنقدر لارج بود که نمیگذاشت آب در دل من تکان بخورد. 

از بس میگویند پدرشوهر ها عروسشان را خیلی دوست دارند این برایم یک عقده شده است و تازگی ها خیلی به نداشتنش فکر میکنم. 

دستِ راستِ آدم که برود لای در  و ضرب ببیند و باد کند، دیگر نمیتوان خیلی کارها کرد، حتی نمیتوان نوشتنی ها را نوشت. 

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۸ آبان ۹۲ ، ۱۹:۲۵
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۷ آبان ۹۲ ، ۱۹:۲۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۶ آبان ۹۲ ، ۱۹:۲۱