[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

.. پنهانم اما دانه های دلم پیداست ..

اینجا حکم یه دفترخاطرات و واسم داره، که ناآشنا ها میان و میخونن. خیلی هم دوست داشتم اینجا رو به اونهایی که میخوام و میشناسمشون معرفی کنم اما نکردم چون مجبور به خودسانسوری میشم.. تو هم اگه ناخاسته یا خاسته پیدام کردی به روم نیار بذار حرفامو بزنم...

اینم بلاگ بعدی اگر چیز شدم!
omoomi.blog.ir

برای رمز-> مراجعه به رمز بازی

پست اسمسی
  • ۳ ارديبهشت ۹۳ , ۱۷:۳۰
    شوره
ته تاقاری
آخرین نظرات
  • ۵ مهر ۹۶، ۱۴:۴۵ - خاکستری
    Smile 4ever

۵۴ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۹ دی ۹۲ ، ۲۰:۵۰

مجازی و جامعه اش در طول عمرم که نه، در طولِ همین زمانهایی که فراگیر شده برای من خوبی هایی داشته که دیرووز پس از پستِ "مرض" در راهِ خانه خیلی به آن فکر کردم  و به خودم گفتم انقدر هم ناشکر نباشم. 

همین کارِ الانم را از چرخ زدن در فیسبوک فهمیدم که یکی از دوستانم استتوس کرده بود و من رزومه برای آنجا فرستادم و قبول شدم.. یک کار ِ دیگر هم از وبلاگ علنی ام (اینجاها نه وبلاگِ شخص شخیص ِ خودم) در 4 سال  پیش دریافت کردم و آن زمان مُـزدی که گرفتم 4 میلیون بود و پرایدِ نو 6 میلیون! که سرمایه ی همین ماشین خریدنم شد!

دو کار دیگر هم که اخیرا از سایتی که در انجا عضوم و مربوط به صنفم میباشد در یافت کردم که یک میلیون تومانی عایدم شد!

اصلن همین شوهر کردنم را هم اگر به قبل برگردیم از مجازی نشئت میگیرد! به این صورت که من در شرکتی کار میکردم که پدرم واسطه ام بود..بعد از دوماه از آنجا آمدم بدلیل فضای مثبتی که برآنجا حاکم بود، همینطور بیکار ول میچرخیدم که یکی از همکارانِ جوان آنجا مرا در فیسبوک پیدا کرد و پیغامی مبنی بر اینکه فلان شرکت طراح میخواهد بمن داد و من رفتم و ماندگار شدم و شوهر کردم و آمدیم بیرون... و خیلی وقتها فکر میکنم اگر آن همکار جوان مرا در فیسبوک پیدا نمیکرد سرنوشت من جور دیگری بود!

دو دوست هم پیدا کردم از همان وبلاگ شخصی ام که هنوز با یکی شان در ارتباطم و بواسطه ارتباط ما و راهنمایی هایم اوهم کنکور قبول شد و من اولین نفری بودم که خبرش را بمن داد. همینطور از طریق جیمیل و فن پیج فیسبوک با یک دانشجوی دکترا در خارجه آشنا شدم و او برای من مطلب های علمی و غیر علمی ِ طنز میفرستاد و بعد آمد و ما چند ورکشاپ گذاشتیم و با یک شرکت کره ای طرح همکاری ریختیم و حسابی برای خودم رزومه جمع کردم و او هم آمد و در یکی از  همین ورکشاپ ها عاشق دختری شد و باهم ازدواج کردند و حال دختره را به خارج برده و ماهنوز با هردوشان در ارتباطیم و باز مطلب میفرستیم برای نشریه!

اینها همه از اصلی ترین تحفه های جامعه مجازی برای من بوده...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۹ دی ۹۲ ، ۰۹:۰۸

یک مرض جدیدی گرفته ام که خووب بشو هم نیستم و آن وبلاگ خوانی است.. همینطور میخوانم و میخوانم و به هیچ چیزم هم نمیرسم!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۷ دی ۹۲ ، ۱۹:۳۸

وقتی بنویسی و بنویسی و حق نوشتنت محفوظ نباشد دیگر دل و دماغی نمی ماند برای نوشتن در آنجا. دیگر  آن خانه بوی خیانت می دهد؛ خیانتِ صاحبانش به تو که یک مشتری بوده ای وفادار اما آنها نبودند. نوشتنت نمیآید و غصه میخوری بخاطر زمان ها و انرژی هایی که پای آن جا گذاشتی؛ صفحه مدیریت بلاگفا را می گویم. حماقت است که بمانی و ببینی نوون خوردنشان را.

البته خیلی هم نمی شود به اینجا دل خوش کرد میدانم؛ چرا که هنوز امتحانش را پس نداده؛ ولی میتوان خوش بین بود. اصلن همین خوش بینی و امید به آینده است که زندگی را هموار میسازد. امید که نباشد آدم غمباد میگیرد.

یک اسباب کشی حسابی دارم که سر فرصت باید انجام دهم. این سر فرصت به این خاطر است که فعلن خیلی سرم گرم است و کارهای زیادی دارم. اما این نوشتن رووحِ مرا تازه میکند؛ نمیتوانم ترک کنم! اما باید هدفمندش کنم. باید یک قانونی برای خودم وعض (میدانم درستش وضع است) کنم که مثلن هفته ای یک بار بنویسم؛ یا نه هفته ای دوبار. بیشتر از این اصرار نکنید که راه ندارد! ولی آن دوبار جانانه باشد و حال آدم را جا بیاورد. در واقع نوشتن باید نوشتن باشد ، نوشتنی که نوشتن نباشد نوشتن نیست.

یک زمانی مسافر میزدم! مسافر سوار میکردم و کرایه هم میگرفتم اما از ترس دیده  شدن توسط یک فامیل یا همکار یا دووست دیگر سوار نکردم.

اوایل که ماشین خریده بودم دستم خیلی تنگ بود؛ خیــــــــــلی؛ تمام پول + دو میلیون و سیصد تومان قرض برای خرید ماشینم داده بودم. یعنی 25 هزار تومن در حسابم مانده بود بعد از خرید که وقتی مادر و پدر را به رستورانی برای شیرینی دادن بردم غذایمان 29 تومان شد و 4 تومان از پدر گرفتم!

آنموقه ها از رسالت؛ تجریش و حقانی به سمت خانه مان مسافر سوار میکردم. و هر دفعه استرس دیده شدن داشتم. مسافرکشی را کسر شان میدانم. از شغلهایی است که هیچوقت دووست ندارم شوهرم داشته باشد. نمیدانم چرا؟ اما از فروشندگی هم خیلی بدم میاید! این دو شغل را موقع آشنایی بهش گووشزد کردم که هرگز سمتشان نرود!

اعتراف میکنم چند وقت پیش هم سوار کردم؛ از حقانی... هر وقت اینکار را بکنم تا چند وقت ســــــاکت میشوم؛ توووی اعماق خودم فرو میروم از جبر کاری که دووستش ندارم..

توو اداره با ناهار کلی پیاز خوردم فکر کردم توو کیفم آدامس دارم.. حالا هر چی گشتم نیست...

الان اینجووریم 

برای پیاز خوردنمم مقاصد شومی در سر داشتم!!  

 
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۵ دی ۹۲ ، ۱۱:۵۶
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۴ دی ۹۲ ، ۱۵:۵۷