[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

.. پنهانم اما دانه های دلم پیداست ..

اینجا حکم یه دفترخاطرات و واسم داره، که ناآشنا ها میان و میخونن. خیلی هم دوست داشتم اینجا رو به اونهایی که میخوام و میشناسمشون معرفی کنم اما نکردم چون مجبور به خودسانسوری میشم.. تو هم اگه ناخاسته یا خاسته پیدام کردی به روم نیار بذار حرفامو بزنم...

اینم بلاگ بعدی اگر چیز شدم!
omoomi.blog.ir

برای رمز-> مراجعه به رمز بازی

پست اسمسی
  • ۳ ارديبهشت ۹۳ , ۱۷:۳۰
    شوره
ته تاقاری

سه پرده!

پنجشنبه, ۵ دی ۹۲، ۲۳:۳۵

چون خیلی طولانی شد برین 

سکانس اول - چهارشنبه صبح

هوا خیلی سرد بود. 7 و رب از خونه درومدم که 8 سرکار باشم اکسیژن (اسم ماشینمه که همسری روش گذاشته، مامانم اسمشو جیلی گذاشته ، دوستمم میشا گذاشت و خودم سرنتی پیتی.. اما درنهایت الان اکسیژن صداش میکنم!! شوهر ذلیلم!؟) تو پارکینگ بود چون بابام رفته اصفهان برا دو تا کار منم خوشحالم که اکسیژن یخ نمیزنه. آخه ما جلوی کوه میشینیم.. (پشت کوه نمیشینیم!) دانشگاهم که میرفتم از خونه که راه میفتادم برف بود و یخبندان منم حسابی میپوشیدم بعد که میرسیدم وسط شهر دانشگاه دیگه هوا خوب میشد و آفتابی! بچه ها میخندیدن که یخ نکنی از بس پوشیدی!! منم عکسای دم خونمون و نشونشون میدادم و دلشونو بخاطر برف آب میکردم... بعضی وقتها هم 20 سانتی روو ماشین برف بود که اونم بغل دانشگاه پارک کرده بودم نشون میدادم و عقده های درونی م و خالی میکردم سرشون!!! یجورهایی فخر فروشی میکردم.. اما خودم میدونم خیلی چیز خاصی نیست. اصلن خودم همیشه دوست داشتم خونه ام وسط شهر باشه. مثلن کریمخان .. چون روزهایی که سرده روو شیشه ی اکسیژن یخ میبنده اگر برف بیاد که بدتر. نیمساعتی فقط معطل میشم که برف ها رو با دسته  ی بدمینتون از رووو شیشه بریزم پایین! بهترین وسیله همین بدمینتون بوده تاحالا.. بعدشم یه بوکه آب میریزم روشیشه ها و آیینه ها که بتونم جلومو ببینم.. تازه وقتی سوار میشم ماشین نا نداره روشن شه.. بیچاره هی پت پت میکنه...بعدشم که روشن میشه باید گرم شه، سی دی اش هم نمیخونه.. خودمم که در همه ی این موارد در حال یخ کردنم .. اونوقت تازه راه میفتم و کلی راه دارم تا به آبادی (مقصد) برسم!!! تازه همیشه سر کلاسام دیر میرسیدم . این قضیه برا سه سال اخیره که ماشین خریدم، قبلش که با تاکسی میرفتم مترو، بعد مترو پیاده میشدم بی آرتی سوار میشدم.. اونروزا توو بی آرتی سوار شدن خیلی ماهر شده  بودم. اصلن  بی آرتی سوار شدن یه جور مهارت خاصی میخاد!! وای الان که یادم میاد چقد واسه خودم میسوزه.. بعد میرفتم سرکلاس.. یه سری آدم مضحک و لا ادراک به آدم نیشخند میزدن که یعنی باز دیر اومدی... اونموقع بود که میخاستم دهنشونو بمالونم به هم (اشاره به ضرب و شتم)

داشتم میگفتم چهارشنبه هم اکسیژن رو از پارکینگ برداشتم ، طرح زوج و فرد بود. فکر کردم تا یجایی برم که بتونم ماشین سوار شم.. اما این پلیسای نامرد دم خونمون کمین کرده  بودن! تا پیچیدم توو خیابون اصلی دیدمشون، گفت بزن کنار! ماهم زدیم کنار.. حالا از ما اصرار و از اون انکارشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز ، بعدشم شد از ما التماس و ازون انکار. اون یکی هم بقیه ماشینهارو نگه میداشت. گفتم من میخام اون جلوتر پارک کنم تاکسی سوار شم چون تاکسی نبود دم خونمون. گف مدارک! حسابی لجم درومده بود. هرچی توضیح دادم گوشش بدهکار نبود. آخر مدارک و دادم با داد گفتم اگر شما هم سر کوه میشستی با من اینجوری برخورد نمیکردی، درک میکردی! که دیدم گفت برو!! منم معطل نکردم، تا پشیمون نشده نشستم و راه افتادم، جلو تر پارک کردم و سوار تاکسی شدم برا سرکار. آخه خیلی پول جریمه زور داره! من که یه روزم خراب میشه وقتی جریمه بشم!!

جالبه وقتی با تاکسی میرم زودتر میرسم. با اینکه این پلیسه اینهمه معطلم کرد و معطل شدم  برا پر شدن  تاکسی اما سر وقت رسیدم.. از بس این راننده های تاکسی  لایی میکشن و یه ریز برای ماشین ها نوربالا میدن، دیروز که اصلن میترسیدم از بس تند میرفت و میلیمتری گارد ریل و ماشینها رو رد میکرد. فکر میکردم الانه که گارد ریل بره تو شیکمم!! ما خب نرفت و سر 8 ساعت زدم!


سکانس دوم - چهارشنبه شب

ساعت پنج و 19 دقیقه بود و من جلوی ساعت زن وایساده بودم که 5 و بیست دقیقه بشه تا انگشتم رو روش بذارم و بزنم بیرون! یکی از همکارام گفت بزن ساعت کاریمون 5 و 18 دقیقه تموم میشه! منم خوشحال زدم و اومدم بیرون.. و به این فکر کردم که هر روز دو دقیقه اضافه کاری وایسادم!!!

شوهر دیشب از سرکار اومد سر اشرفی منم مستقیم سوار شدم از سرکار اومدم اونجا. ماشین نداشتیم. پیاده روی کردیم و حرف زدیم. خیلی وقت بود بیرون نرفته بودیم اینجوری و یهویی!! وقتی داشتم میرفتم همه کامنت های شما رو برای اینکه چطوری "راست گفتن" رو بهش یادآوری کنم مرور میکردم. یه جمله هم پیش خودم آماده کرده بودم. اما بعد فکر کردم بهتره امشب چیزی نگم. به قول بابام "حرف نزده رو همیشه میشه زد" پیشنهاد امشب ازون بود.. دلم نمیخاست دفعه بعدی که خواست بگه بریم بیرون یه خاطره تلخ داشته باشه، چون در هر صورت حالش گرفته میشد. آرایـ.ش کرده بودم و با خودم قرار گذاشتم مث وقتهایی رفتار کنم که هنوز ازدواج نکرده بودیم و مثلن دوست بودیم یا داشتیم آشنا میشدیم. مث اونموقه ها که بیرون میرفتیم و خیلی خوش میگذشت. اونموقه ها که دل آدم میلرزید.. چون اعتقاد دارم اگر دختر و پسر هر دو بعد ازدواج مث قبل باشن دیگه اختلاف پیش نمیاد.. نباید بگیم خرمون از پل گذشته و اخلاقمون عوض شه.. ثبات که باشه آدما تکلیفشون و با هم میدونن.. چون بر اساس همون رفتارها قبلن همو انتخاب کردن.

وقتی از تاکسی پیاده شدم و گوشه خیابون وایساده بود خیلی جذاب شده بود. لباس های نو پوشیده بود و یه کت مردونه ی خیلی شیک که داییش از خارجه (کره) براش آورده! بهش گفتم خیلی جذاب شدی و ذوق کردنشو توو چهرش دیدم. یه نگاه به پایین کرد گفت با شیکمم (آخه تا حدودی ابری شکم داره) گفتم نه بدون اون! به شکمت نگاه نکردم گفتم جذاب شدی! گفت بیا جلو! سرمو بردم جلو گفتتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید هم شکم من هم شکم تو خیلی بد شده  باید از شرشون خلاص شیم! گفت اونروز شکمت نمیذاشت مـ.مه تو ببینم!! منم لب پایینمو آوردم بالا به نشانه ناراحتی خودمو لوس کردم! بعدش رفتیم بوف و یه پیتزا و یه سه تیکه سفارش دادیم! چون همتون بهم گفتین چاق نیستی و من بیخیال شدم  :دی  (اما انگار نظرات شما با شوهر فرق داره! از دست این شکم که همه باید ناراحتش باشیم اونم بخاطر برنج خوردنهامونه!)

شوهر حسابی یخ کرده بود. اونکه همیشه گرمه. همیشه دستاش گرمه. از صب بدون ماشین بوده، از اینور تهران رفته اونور.. آخه ماشینشو بخاطر خونه ای که خریدیم فروخت. خونه ای که به نام من بشه و جزیی از مهریه ام. و رضایت مامان بابام برای ازدواج ما مشروط بر این خونه بود. و عشقم هم بی چون و چرا قبول کرد که هرچی داره واسه منه. و ماشینشو فروخت تا قسمتی از هزینه ی خونه بشه. و این برام خیلی عزیزه و ارزشمنده  و امیدوارم همیشه و درهمه حال یادم بمونه. حالا ما کلن یه اکسیژن داریم شـ ـکلـک هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـهکه بیشتر دست منه و نمیگیرتش بجز در موارد ضروری..

بعد از بوف اومدیم و باز پیاده روی کردیم.. توراه کیفمو میگرفت تا من خسته نشم. و من خوشحال بودم که هنوز دانشکاه نرفتنشو بهش نگفته ام. بعد من دستمو گذاشتم توو جیب کتش و حرفهای بی ادبی زدم! گفت مثکه میخای بیدارش کنی! بعد دست زدم به شروین! دیدم راسـ.ت شده.. البته کج راسـ.ت شده بود! چون توو شلوار بود.  منم ادامه دادم گفتم نماد این مِیدونه هم مث دود.ول میمونه سرش یه کله داره نگاه کن! (میدون صادقیه) دستم توی جیب کتش بود و آستریش میرسید به سر اونجاش و بهش دست میزدم! بعد گفت نه انگار ول کن نیستی!! منم دیدم شرایط مناسب نیست از شیطنت  دست برداشتم! و شوهر گفت اگر این دوروز همو ندیدیم شنبه صب قبل سرکار بیا ;)  گفتم بخاطر من  دیگه!؟ گفت پس چی فکر کردی!!؟ منم گفتم باشه.. گفت اپیلاسیون هم برو که کلی کار دارم! منم گفتم اگر فردا برسم میرم..گفت اگه الان خونمون بودیــــــــم گفتم فکر کنم برامون عادی شه، گفت آره میشه، گفتم الانم یذره عادی شده، گفت نا بابا الان که هنوز اندر خم یک مکانیم! همینکه جلو میرفتیم یه تبلیغ درمان ناتوانی جنسی دیدیم گفتم یعنی اینها چیزشون راست نمیشه؟؟ گفت نه دیگه، گفتم یعنی لذت نمیبرن؟ گفت نه دیگه آبـ. شون نمیاد گفتم یعنی دلشونم قیلی ویلی نمیره؟؟ جوابی نداشت بده نمیدونست.. بعد راه  زیاد بود سوار یه تاکسی شدیم تا پایانه آزادی. ماشینه تیبا بود و وراندازش کردیم که ببینیم بعدن تیبا  بخریم یا نه! کلن خیلی خوش گذشت، یه عالمه هم باهم حرف زدیم..میگفت اینکه ما توو این برهه داریم صرفه جویی میکنیم نباید باعث بشه از تفریحامون بزنیم، حتا بدون خرج کردن قدم که میتونیم بزنیم! پارک که میتونیم بریم...

پیشم نشسته بود گفتم تو تاکسی میشینی همیشه جلو بسین خُب؟ نپرسید چرا گفت باشه. گفتم منم سعی میکنم همیشه جلو بشینم! بعد پیاده شدیم گفتم یادته اولین باری که  باهم تاکسی سوار شدیم؟؟ فکر نمیکردم یادش باشه. گفت  آره رفتیم پامنار ! سر چنار!! :)) یادش بود.. رفته  بودیم یه استند بدیم لیزر کنن و بِبُرن واسه شرکت :D ..... آخر هم رفتیم پایانه تاکسی ها و راهمون 180 درجه جدا شد! من شرق و اون غرب! اون یه سمند زرد سوار شد و منم ون، و جلو نشستم تا نشستن توی ماشین شاسی بلند و تجربه کرده باشم!!


سکانس سوم – پنجشنبه

صبح ساعت 8 سازمان حج و زیارت با اونکه قرار بود فیش رو به نامش بزنیم قرار داشتیم.ساعت 8 از خونه راه افتادیم و 8 و نیم رسیدیم .!! کلن تا ظهر با مامان درگیر بودیم.  بعدش رفتیم فلافل خوردیم. وقتی با مامانم میریم بیرون ناهار دوتامون تا ده تومن میشه وقتی با شوهر بریم سی تومن حداقلشه!! توی فلافل فروشی به این فکر کردم که باید غذاهای ارزونتر با شوهر بخوریم انقدر پول توو جیب مغازه ها نریزیم! بعدشم فکر کردم خب کم میریم بیروون شام. اون یه دفه هم دیگه بیخیال!

چندی بعد مامان رو رسوندم دم خونه مامانش تا بره پیش اونها بمونه یک روز. چون هر هفته یا ده روز یکبار میره. و بعد رفتم اپیلاسیون. اووف چه اپیلاسیونی پدرم درومد..در ضمن مغازش خیلی بد بود. آدم هاشم هینطور دائم چرت و پرت میگفتن.. توی جزئیات آرایشگاهم که دقت میکردی کثیفی و چرکولک فوران میکرد. 675419_trixters.gif خوب شد خودم زیر انداز برده بودم. به خانومه هم گفتم توو لیوان یکبارمصرف موم بریزه بیاره.  اما اون وسط هی میخاستم پاشم در برم که نشد. دیگه لباسـ.مو درآورده بودم. نباید جایی که نمیشناسم برم. من فقط دوجا میرم که خیلی خوبه. یکی توو پاسدارانه، یکی هم تووی ونک ملاصدرا.. نرسیده به اون چهار راهه!! الان فکر کنم فهمیدید کجا رو میگم از بس دقیق گفتم! یجا دیگه هم میرم توو ستارخانه، خوبه اما اتاقکش کوچیکه! زنه هم فضوله! اون دوتا قبلیا بهترن.. وقتی اومدم خونه شوهر زنگ زده بود. بهش زنگ زدم گفت خب چه خبرا؟؟ منم تمام روز و براش تعریف کردم گفتم صب رفتیم فلان جا بعد مامانمو گذاشتم خونه مامانش بعد.. پرید وسط حرفم با خوشحالی گفت رفتی دندونپزشکـــــــــــــی.. (آخه اسم رمزی اپیلاسیون دندونپزشکیه و داستانی داره. اینکه من  یروز که توی یه شرکت با هم کار میکردیم بهش زنگ زدم که نمیتونم امروز بیام میخام برم اپیلاسیون مرخصی بگیره برام.. اونم پیش رییس بود بلند گفت وقت دندونپزشکی داری پس نمیتونی بیای! برا همین هروقت نتونیم کلمه شو بگیم میگیم دندونپزشکی و وقتی بخام برم دندونپزشکی  میگم دندونپزشکیه واقعی!!) گفتم آرهههههه گفت خووب حدس زدم;)  گفتم آره حالا کسی پیشته؟؟ گفت بعــله سرکارم. منم کرمم گرفته چند روزه، با شیطنت صدامو نازک کردم گفتم خُب دو.دولت چطوره؟؟ ریز خندید گفت اونم خوبه، گفتم سرش چطوره ؟؟ گفت هست، میگذرونه.. گفتم میخام سرشـ.و بخورم... گفت لطف میکنید! گفتم میخام مکش هم بزنم.. گفت ما که خوشحال میشیم! بعد آروم میگفت اینجوری نگو نگووو... بعد میخندیدمشکلک های شباهنگShabahang گفت شنبه زیارتتون میکنم دیگه؟؟ گفتم بله! گفت درخدمتم!! بعد با همون لحن خدافظی کردیم! من صمیمی و اون جدّی!

 کلن خوشم میاد میبینم حساسیت داره و واکنش نشون میده، اصلن تکنولوژی جالبی خدا گذاشته که هنوز واسم عادی نشده! وای چقدر نوشتم! برم بافتنی مو ببافم 

 

نظرات  (۱)

باحال بود, منم میرم دندونپزشکی اما بدجور طاقت میارم :-P
منم مثل تو مجبورم صرفه جویی کنم, خیلی سخته:-)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">