[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

.. پنهانم اما دانه های دلم پیداست ..

اینجا حکم یه دفترخاطرات و واسم داره، که ناآشنا ها میان و میخونن. خیلی هم دوست داشتم اینجا رو به اونهایی که میخوام و میشناسمشون معرفی کنم اما نکردم چون مجبور به خودسانسوری میشم.. تو هم اگه ناخاسته یا خاسته پیدام کردی به روم نیار بذار حرفامو بزنم...

اینم بلاگ بعدی اگر چیز شدم!
omoomi.blog.ir

برای رمز-> مراجعه به رمز بازی

پست اسمسی
  • ۳ ارديبهشت ۹۳ , ۱۷:۳۰
    شوره
ته تاقاری
آخرین نظرات
  • ۵ مهر ۹۶، ۱۴:۴۵ - خاکستری
    Smile 4ever

۲۰ مطلب با موضوع «نوستالژی وار» ثبت شده است

این وبلاگ رو که میخونم یاد یه دورانی ازخودم میفتم که هنوز اینجور خاستگارهارو راه میدادیم. تا به این باور رسیدم که اینجوری فایده نداره و الکی خرج گردن دوطرف میذاره و دیگه راه ندادیم. 

خاله من خانم جلسه ایه و یه دفتر داره که مادر ها اطلاعات دختر یا پسرهاشون و میدن و اون توش مینویسه و بعد طبق خواسته های مادر داماد به اون 3 تا دختر معرفی میکنه تا بره زنگ بزنه و ببینه و آیا بشه یا نشه. اونهایی که ازدواجشون پا میگیره خالم رو هم مراسمشون دعوت میکنن و یک کادویی چیزی هم بهش میدن [خنده]

مثلن خوشگلی، چاقی لاغری، سفید یا سبزه بودن. قد، سن، تحصیلات. وضع مالی. شغل. اعتقادات کلی، چادری یا مانتویی بودن دختر، اینکه ابروشو برداشته یا نه!، چنتا بچه بودن. محل سکونت، اصالتن کجایی بودن، شغل پدر و اینها از معیارهاییه که دخترا و پسرا دسته بندی شدن!!! و یه شب اونجا بودم پارتی بازی کرد و دفترش و آورد، بعد از کلّی خندیدن نشستم چنتا خواستگار از توش با توجه به معیار!!!هایم انتخاب کردم و گفتم خالم منو به اونها معرفی کنه..

یه زمانی که مدرسه میرفتیم، سرمونو میذاشتیم روو میز با ناخن زیرش میکشیدیم! فکر هم میکردیم از بزرگترین نوازنده ها هستیم و داریم بهترین سمفونی رو مینوازیم!! 

شما یادتون نمیاد ما دهه شصتی ها  که تازه داشت سر و گوشمون میجنبید یواشکی میرفتیم آدامسهای تایتانیک و میخریدیم تا از توش یه عکس صحنه دار و جدید دربیاد. تازه سرش باهم دعوامون هم میشد. من که خودم کلکسیونشو داشتم! 

انداختم دور وگرنه عکسشو میذاشتم! 

اونوقت الان نمیشه به این دهه هفتادی ها اعتماد کرد دو ساعت پیششون وایساد!!! من که به خودمم شک میکنم!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۷ آبان ۹۲ ، ۲۰:۴۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۷ آبان ۹۲ ، ۱۲:۳۳

دلم ازون مداد قرمزهای قدیمی میخاد که یذره صورتی مینوشت ، کف دستمون که میموند رنگ میداد، تف می زدیم پررنگ میشد،همه زبونمون قرمز میشد، مزه اش هم تلخ بود.. از همونا

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۳ مهر ۹۲ ، ۲۳:۰۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۳ مهر ۹۲ ، ۲۲:۰۱

دهه هفتادی ها چطور میتونن درک کنن اون روزی که کاست آریان یا شادمهر میومد و ما بعد از مدرسه میرفتیم میخریدیم و توراه همش فکر این بودیم که زودتر برسیم خونه و بشنویمش.. در تمام طول راه دل تو دلم نبود.. 

واقعن احساسات نابی داشتیم ماها [خونسرد]

دلم میخاد به این دهه هفتادی ها بگم اونموقه که ما تو "میبو" اوقات فراغتمون رو میگذروندیم شما به سیب زمینی می گفتید دیبدبینی...

والا با این پروفایلهاشون!