[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

.. پنهانم اما دانه های دلم پیداست ..

اینجا حکم یه دفترخاطرات و واسم داره، که ناآشنا ها میان و میخونن. خیلی هم دوست داشتم اینجا رو به اونهایی که میخوام و میشناسمشون معرفی کنم اما نکردم چون مجبور به خودسانسوری میشم.. تو هم اگه ناخاسته یا خاسته پیدام کردی به روم نیار بذار حرفامو بزنم...

اینم بلاگ بعدی اگر چیز شدم!
omoomi.blog.ir

برای رمز-> مراجعه به رمز بازی

پست اسمسی
  • ۳ ارديبهشت ۹۳ , ۱۷:۳۰
    شوره
ته تاقاری

۲۰ مطلب با موضوع «نوستالژی وار» ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۱:۰۰

مــــــــــردی که پــــول نداره        ...        انگار که دوول نداره


بابابزرگم (بابای بابام) این شعرو اختراع کرده بود و گاهی که اوضاع میطلبید توو خونه شون میگفت..

*10 سال پیش فوت شده :|

یه بار قربون صدقه ی خونم زده بود بالا و عکس شروین و توو گووشیم نگاه میکردم هی قربون صدش میرفتم:

قوبنت برم؛ قربون چشات برم؛ قربون دستات برم...اخ...الهی فدات شم... عشقم؛ دلم برات تنگ شده وَ ...

رژیم بودم و ناهار نمیخوردم.. فکر میکردم همه همکارا رفتن ناهار

یهو همین دختر ِ پست قبلی سرشو از پشت اون پارتیشن کوتاه آورد بالا و صاف نشست!

عاغا منو میگی.... تا چند روز رووم نمیشد نگاش کنم!


حالا هر وقت اسمس میدیم میگه : شروین جونِت خوبه؟؟

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۵ بهمن ۹۲ ، ۱۰:۰۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۴ بهمن ۹۲ ، ۰۰:۳۲
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۳ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۲۱

دیشب مامانم اومد ده تومن گذاشت زیر جانمازم! یاد بچگیام افتادم!

13- 14 ساله بودم که پدریزرگم فوت کرد. وظیفه ی ختیر و مهمِ پذیرایی از مهمانها به من و دخترعمه ام واگذار شد. تابستان بود و هوا گرم. برای سر قبر یک کلمن آب خنک تهیه دیدیم و در جایی مناسب قرارش دادیم. 4-5 لیوان تمیز و شیک هم در سینی چیدیم و کنار کلمن گذاشتیم تا هرکس میخواهد آب بخورد از آن لیوانها استفاده کند. [هنوز لیوان یکبارمصرف فرا گیر نشده بود.] من و دخترعمه ام هم پس از انجام کارها برای خستگی در کردن گوشه ای از قبرستان نشستیم. از قضا کلمن روبرویمان بود. هرکس میآمد آب بخورد لیوان برنمیداشت. کاسه ی بالای کلمن که کار ِ در کلمن را میکرد برمیداشت توی آن آب میخورد و سرجایش میگذاشت. نفرات بعد هم که با فاصله با شخص قبلی می آمدند همین کار را میکردند. دست آخر لیوان ها تمیز ماندند و آدم ها از زرنگی زیادی و برای اینکه از دهنی کسی نخورند!!! اکثرن از یک کاسه آب خوردند. !! من و دخترعمه ام مانده بودیم  بخندیم یا گریه.

این خاطره را امروز یادم آمد چون دیدم دونفر هر دو از محل بالای دسته ی لیوان آب خوردند و فکر میکردند جای بکر و دست نخورده ای یافته اند!!!

تازه به خانه ی جدید اسباب کشی کرده بودیم. میخواستم با ماشین ِخودم تا مترو بروم و آنجا پارک کنم و بقیه راه را با مترو بروم. هر چه فکرکردم به ذهنم نرسید که از کجا بروم بهتر و نزدیکتر است. اصلن روابط خیابانها و اتوبانهای آنجاها را نمی شناختم.  ناگهان چراغی بالای سرم روشن شد، فکر کردم که پشت تاکسی های خطی نزدیک خانه مان راه بیفتم مرا به مقصد میرسانند. از این فکر ِخودم حسابی خرسند بودم و به خودم  می بالیدم!! رفتم جلوی ایستگاه تاکسی ایستادم، یکی از تاکسی ها که پر شد ، از خط که بیرون آمد ، سوییچ را چرخاندم و پشت سرش راه افتادم. یکی دو خیابان را که رد کردیم راننده ی تاکسی زرد رنگ متوجه حضور من شده بود که تعقیبش می کنم، یک نگاه توی آینه کرد و پایش را روی گاز گذاشت، همینطور سرعتش را بیشتر و بیشتر میکرد، با سرعت بالای 120 میخواست از دست من فرار کند! هرچه می خاستم به او بفهمانم بابا جان من برای کار دیگری تعقیبت میکنم نمیشد که نمیشد، فکر می کرد ازرائیل به دنبالش است، صدای بوق پراید هم ول کن نبود، من هم با همان بالای 120 تا از اتوبانی به اتوبان دیگر می پیچیدم. او در آینه نگاه میکرد و لایی می کشید تا از دست من در برود! من هم که تازه از این جور رانندگی خوشم آمده بود پشت سرش میرفتم. خیلی هیجانی شده بودم، کمی هم میترسیدم. تابحال اونطور رانندگی نکرده بودم.دیدم اوضاع خرابتر از اینحرفهاست و راننده تاکسی ول کن نبود، و من هم به جاهایی رسیده بودم که مسیر را میشناختم. گذاشتم در برود!!!

خونه ی مادر بزرگم اطراف شهر اصفهان بود. یه حیاط بزرگ داشتن با یه باغچه ی بزرگ که توش سیفی جات میکاشتن. تهِ حیاط هم یه لونه درست کرده بودن برا خروس و مرغها! خروسِ اسمش میرزا محمود بود. هفت هشت تا زن داشت. هروقت هم جوجه هاش خروس میشد زود جوجه خروس رو میفروختنش چون خروسِ لاری بود و با خروس های دیگه آبش تو یک جوب نمیرفت و دعواشون میشد. و بخاطر همین میرزامحمود مردِلونه باقی می موند و جوجه مرغهایی که دخترش بودن هم بعدن زنش میشدن! استغفرالله! چندسالی گذشت. میرزامحمود پیر شده بود. تصمیم گرفتن یکی از جوجه هایی که خروس میشه رو جایگزین پدر کنن. یکی از جوجه ها که خروس بود و نگهداشتن. یک شب عموم اومد خونه و گفت مسابقه ی خروس هاست. میرزا محمود و برداشت برد. شب که برگشت میرزامحمود یک چشمش و یک پاش حسابی زخمی شده بود و درد می کشید. اما مبارزه رو برده بود. همونشب ها بود که پدربزرگم لب حوض آبش داد و سرشو برید. هیشکدوم نمیتونستیم بخوریمش برای همین دادنش بیرون. جوجه خروس خونه هم بزرگ شد و شد مردِلونه! اسمشم شد "پسرِ میرزامحمود!"