[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

.. پنهانم اما دانه های دلم پیداست ..

اینجا حکم یه دفترخاطرات و واسم داره، که ناآشنا ها میان و میخونن. خیلی هم دوست داشتم اینجا رو به اونهایی که میخوام و میشناسمشون معرفی کنم اما نکردم چون مجبور به خودسانسوری میشم.. تو هم اگه ناخاسته یا خاسته پیدام کردی به روم نیار بذار حرفامو بزنم...

اینم بلاگ بعدی اگر چیز شدم!
omoomi.blog.ir

برای رمز-> مراجعه به رمز بازی

پست اسمسی
  • ۳ ارديبهشت ۹۳ , ۱۷:۳۰
    شوره
ته تاقاری

۵۰ مطلب با موضوع «مِن باب مَن» ثبت شده است

حس خوبی بهم میده، طعم تلخ، با اینکه واسه لحظه ای قیافم و درهم میکنه و بهم میریزه و خوشمزه نیست... اما همین حس خوب بعدشه که باعث میشه بهش فکر کنم که شب که رفتم خونه ریلکس کنم

البته الان فقط سیب داریم و آبـ.جو، امروز صبح مثل همیشه که با زنگ موبایل از خواب بیدار شدم، از دیشب قرار گذاشته بودیم صبح، صبحونه بخوریم و دیرتر بریم سرکار. کتری و آب کردم گذاشتم رو گاز و نون تافتون رو از فریزر درآوردم و گذاشتم روی کابینت که یخ ش باز شه. شروین خواب بود. برگشتم رو تخت و پتو رو روی اون هم کشیدم و بخودم گفتم تا آب جوش میاد یذره بخایم.

وقتی از خواب پاشدم نمیدونستم چه وقتیه، شروین نبود و صدای آهنگ میومد، انگار که ماهواره رو شبکه خاطره بود و نمیدونم کی داشت میخوند.. تو اتاقمون ساعت نداریم و من با ساعت مچی میخوابم. ساعت مچی مو نگاه کردم. یکساعتی گذشته بود و ساعتِ یک ربع به 7 ، شده بود یک ربع به 8. یاد کتری افتادم. بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه. دیدم چایی رو هم دم کرده و نشسته. منم مثل همیشه "سلام" کردم... یه سلاااااامِ کش دار. و صبحونه رو آماده کردم. کره و عسل و تخم مرغ نیمرو...

فقط آخرش دلم یه چیزِ دیگه میخواست، سیب و برداشتم و ریختم ته لیوان و دو تا تیکه یخ انداختم توش... به نشانه ی اجازه نه به نشانه ی سلامتی، لیوان  و بهش نشون دادم و رفتم بالا... گفت حالا مست نکنی!؟ و یه نگاه دقیق به لیوان انداخت و پشت بندش گفت سِک میخوری؟؟؟ منم گفتم سیبه دیگه، ویـ.سکی که نیست! نمیگیره!


اما امروز تو شرکت، انگار که گرفته بود منو.. این تجربه اولم بود که بعد خوردن اومده ام سرکار!! بخاطر هماهنگیِ کاری دم اتاق رییسم ایستاده بودم و صحبت میکردم که پرسید؛ حالتون خوبه؟ من که متوجه نبودم که برای یه صحبت کوچیک به چارچوب در تکیه داده ام!! خودمو جمع و جور کردم و شق و رق وایسادم . گفتم خوبم چطور؟ گفت آخه انگار رو پاهای خودت نیستی، ضعف داری... راست میگفت، پاهام از سمت زانوم خم بود.. 

رییسم پزشکه و درجریان وزن کم کردنم هست! یعنی نسبت به کاهش وزنم توجه داشت و حالمو میپرسید. امروز هم فکر کرد بخاطر رژیمه.... اما نبود...

الان هوشیارترم و دوتا کار رو باید برای کسی بفرستم...

شاید یمدت ننویسم... حالم خوبه. درگیرم... راستش هیچکدوم از نوشته هام و وبلاگ خونی هام برام نون و آب نمیشه! هیچکدومتون روزهایی که ارائه کار دارم کمکم نیستین! اصلن ماهیتش همینه... نیازمندِ وقتِ آزاد و فکر ِ آزادِ....

حس نوشتن ندارم.. زندگی روزمره است.. شب میاد و کنار هم می خوابیم و صبح بیدار شده و سرکار میرویم... 

از اونجایی که حق هدر رفتن زمانهاتون برای چک کردن وبلاگم گردنم نباشه گفتم خبر بدم.... دوستتون دارم :*

از خوبیهای سرماخوردگی اینه که صدام دالبی شده ! میخام اِبی بخونم....

گاه از جبر روزگار آنـــقدر مردانه می شوم که میترسم از زنانگی هایم تنـــها پریود شدنم باقی بماند!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۹ مهر ۹۳ ، ۱۷:۲۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۸ مهر ۹۳ ، ۲۳:۵۱
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۰ شهریور ۹۳ ، ۱۱:۲۸

گفت تو که نماز نمیخونی دیگه چرا روزه میگیری؟

گفتم آخه قُبحش هنوز برام نریخته..


ریخت ....  :|

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۵ خرداد ۹۳ ، ۱۰:۲۴
اینم بنده از زبان یاروو ... دهانش سرویس باد! :D
یعنی واقعن دمش گرم برای اینهمه وقتی که گذاشته!