[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

.. پنهانم اما دانه های دلم پیداست ..

اینجا حکم یه دفترخاطرات و واسم داره، که ناآشنا ها میان و میخونن. خیلی هم دوست داشتم اینجا رو به اونهایی که میخوام و میشناسمشون معرفی کنم اما نکردم چون مجبور به خودسانسوری میشم.. تو هم اگه ناخاسته یا خاسته پیدام کردی به روم نیار بذار حرفامو بزنم...

اینم بلاگ بعدی اگر چیز شدم!
omoomi.blog.ir

برای رمز-> مراجعه به رمز بازی

پست اسمسی
  • ۳ ارديبهشت ۹۳ , ۱۷:۳۰
    شوره
ته تاقاری

۹ مطلب با موضوع «عقده های درونی» ثبت شده است

قبل از اینکه از شرکت بیام میرم دستشویی بزرگمم میکنم که ریدنم هم جزء ساعت کاری محسوب بشه! 

  • موافقین ۴ مخالفین ۱
  • ۰۴ اسفند ۹۲ ، ۲۰:۴۹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۲ اسفند ۹۲ ، ۰۱:۲۷
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۸ بهمن ۹۲ ، ۱۷:۳۴

از معایب اختلاف سنی زیاد اینه که شوهرت جوونیاشو کرده؛ برف بازیاشو کرده...اشتیاقی برای برف بازی و کوه رفتن و دوچرخه سواری و قدم زدن و اینها نداره... تو میمونی و دوسال برف بازی نکردن و ..

امروز عصر قرار گذاشتیم بیاد دم شرکتِ من و باهم بریم برف بازی. ده دقیقه از ساعت کاریم گذشته بود دیدم نیمد. گفتم زنگ نزنم پاشم برم خونمون. از یه طرف هم گفتم بذار تکلیفمو بدونم.

زنگ زدم دیدم خونس! رفته خونه! گفت وای ببخشید سرم خیلی درد میکرد!

میدونم الکی میگفت..

گفتم خب یه خبر میدادی؛ ده دقیقس منتظرم.. دیروزم قرار بود بیای نیمدی! خب کاری نداری و خدافظ..باز این بغض لعنتی گلومو فشار میداد...

اونم سکوت کرده بود... قط کردم.. الان چند دیقه بعد از اونیه که قطع کردیم!

پارسال هم قرار بود منو ببره اسکی ؛ تیوپ بازی هم نبرد...

الان همه اینها رو بهش اسمس میدم تا دلم خالی شه..



بعدن نوشت: همین مضمونو با کمی اینور اونور براش اسمس زدم. یه اسمس 7تایی شد یه 3 تایی!
جواب نداد. بعد از ده دقیقه باز دوتاشو فرستادم! اینجور وقتها میره توو خودش! اصلن بنظرم خوبه که یکه به دو نمیکنه و دهن به دهن من نمیذاره.. همیشه تو دعواها و بحث ها موقع عصبانیت سعی میکنه ساکت باشیم و بعد راجبش حرف بزنیم.
اسمس دوم و که فرستادم هدفون  و گذاشتم توو گووشم نشستم پشت کامپیوتر برا بقیه کارا..حوصله نداشتم بیام خونه... مستخدم اومد توو اتاقم داشت میرفت سمت بالکن گفت : خوبی خانوم دکتر؟؟ (شوخی میگه دکتر!) گفتم : چرا الکی بگم اره..نه خوب نیستم.. گفت بیخیال بابا قوی باش..
بعد رفت تووی بالکن تِی رو بیاره.. یه گوله برفی آورد رو به من گفت بزنم؟ نگاش کردم لبخند زدم گفتم اتفاقن به خاطر همین گوله برفی ناراحتم! گوله رو پرت کرد بیرون..تی رو آورد و  در بالکن رو بست.. گفت چرا؟؟؟ گفتم قرار بود بریم برف بازی کنسل شد!! دیگه جزییات و نگفتم.. گف بیخیال بابا حالا یه روز دیگه میری..و رفت به کاراش برسه

یساعت بعد توو راه خونه شروین اسمس داد:

یکی دیگه از معایب اختلاف سن اینه که زنت انقدر بچه است که شرایط تو رو درک نمیکنه!

من: حداقل میتونستی زنگ بزنی بگی نمیای موبایل که داشتی. ولی جون خودت دو دقیقه وقت بذار و مسایل و شرایطمون و نوع گذران زندگیمون رو یه مرور کوچولو کن ببین من بیشتر درک میکنم یا تو منو.
شروین: عزیز دلم شاید توقع من زیادیه ولی واقعن دارم کم میارم
من: من که نخاستم اذیتت کنم. چیز سختی نخاستم که. کلی نقشه کشیده بودم با خودم که بعدش همینجور قدم بزنیم بریم بلال بخوریم.. کلی حاضر شده بودم. اما خب مهم نیست. حتمن مهم نبودم.
حالا دو ساعتی گذشته و اسمس زده:
eshgham?
منم جواب نمیدم صب که زنگ بزنه میگم دیشب خابیده بودم! بعله!

اگر همکارام بفهمن من خودم عطسه میندازم خودمو حتمن میگن دختره خل و چله!!

دلم میخاد داد بزنم؛ برم یه جا بالای یک کووه.. یا حتا تووی همین شهر...یه جای شلوغ؛ از بالکن؛ یا تووو خیابوون؛  یه جا که کسی منو نشناسه ؛ طوری که بگن طرف دیوونه شده..

دلم میخاد اونقدر بدَوَم که خسته ی خسته بشم و بعد وایسم نفس نفس بزنم؛ دهنم خشک شده باشه؛ رگ پاهام بگیره..

 دلم میخاد برم توی شلوغیهای یه عروسیِ دوور ... انقدر واسه خودم برقصم و برقصم و کسی کار به کارم نداشته باشه تا حدی که نا نداشته باشم برم خوونه...

دلم میخاد انرژی مو یجوری تخلیه کنم... به یک طرز ِ دیوانه وار...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۴ آذر ۹۲ ، ۲۳:۳۹
همیشه دوست داشتم یک پدر شوهر شیک و باکلاس از این پیرمردهایی که یک روزی برای خودشان کسی بودند داشته باشم. تنش بوی سیگار و ادکلن میداد  و وقتی می بوسیدم  تیغ تیغی صورتش صورتم را خراش میداد. بعد هم آنقدر لارج بود که نمیگذاشت آب در دل من تکان بخورد. 

از بس میگویند پدرشوهر ها عروسشان را خیلی دوست دارند این برایم یک عقده شده است و تازگی ها خیلی به نداشتنش فکر میکنم.