[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

.. پنهانم اما دانه های دلم پیداست ..

اینجا حکم یه دفترخاطرات و واسم داره، که ناآشنا ها میان و میخونن. خیلی هم دوست داشتم اینجا رو به اونهایی که میخوام و میشناسمشون معرفی کنم اما نکردم چون مجبور به خودسانسوری میشم.. تو هم اگه ناخاسته یا خاسته پیدام کردی به روم نیار بذار حرفامو بزنم...

اینم بلاگ بعدی اگر چیز شدم!
omoomi.blog.ir

برای رمز-> مراجعه به رمز بازی

پست اسمسی
  • ۳ ارديبهشت ۹۳ , ۱۷:۳۰
    شوره
ته تاقاری

۴۹ مطلب با موضوع «بی اعصابی :: انتقادی» ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۴ آذر ۹۳ ، ۱۷:۵۷

نمیدونم چرا هر چی پاساژ  توو تهران میسازن اسمش میشه "نور" !!!!

واقعن رابطه ای بین خرید و جذب مشتری و نور چی میتونه باشه!!!!!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۱ آذر ۹۳ ، ۰۸:۵۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۴ آبان ۹۳ ، ۱۸:۱۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۴ آبان ۹۳ ، ۰۸:۵۴

شیرازی جان اینکه بلاگ از بلاگفا خیلی سرتره و بهتره امکاناتش چیزی نیست که بتونی با  یه سری اقدامات انکارش کنی. 

تبلیغاتی کردن آدرس و اینکه نذاری نه لینک وبلاگمون رو بدیم تو کامنت ها و نه پیوند نشان از سوزش عمیق ماتحت جنابعالی داره... بهتر بود زمانی توی تشت آب خنک مینشستی و بعد بدون عصبانیت تصمیم میگرفتی..

آخه میگن توو عصبانیت نباید تصمیم گرفت... نتیجش میشه کاری مثلِ اقدام بچه گانه ای که شما کردی!

بد نیست کمی عنوان این قضیه رو سرچ کنی تا بفهمی همینکارت باعث شده تا تعداد بیشتری به بلاگ. آی آر مهاجرت کنن...

بدون که همیشه محدودیته که خلاقیت میاره، محدودیت باعث میشه آدمها دنبال راه کارِ جدید بگردن... 

دقیقا مطابق با سیستم ج ا عمل کردی حاجی...

بهتر بود به جای اینکارا و حذف پیوند ها و عدم نمایش آدرس تو کامنت ها خودتو آپدیت میکردی، خودتو به روز میکردی، خودت رو بهتر میکردی و ارتقا میدادی... حدود ده ساله داری یک چیز ارائه میدی! و هرچیزی هم که به مذاقت خوش نیاد رو ف میکنی... 

چون فقط چسبیدی به کسب درآمد و تبلیغات گوشه ی سایتت...

اما بدون اینها یه راهکار موقتی ه.... [نیشخند]


فردانوشت: آخرین وبلاگ بلاگفامم فیل کردی! D: خب حتمن آب تشت گرم شده یخ بنداز توووش + +

قضیه جیه همینکه یه مطلب رمزی میذاری همه روشن میشن!؟

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۳ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۳۶

بعضی چیزها وقتی عمومیت پیدا میکنه تووو جامعه موجه نشون داده میشه، در صورتی که منطقش چیز دیگه ایه.. مثل همین روزه خواری.

تا همین 4-5 سال پیش از یه جمع کلاس 30 نفره 5 تاشون روزه نمیگرفتن، دوسال پیش از جمع 20-30 نفره ی شرکتمون 10-15 نفر روزه نمیگرفتن.. حالا از یه جمع 50 نفره ی اینجا فوقش 7-8 نفر روزه میگیرن..

همین درصد زیاد هم میگن ما "روزه خوار" نیستیم، ما طبق روند قبل و زندگی معمولیمونیم، اونها اند که دارن روزه میگیرن..

از روی استیصال زنگ زده بود، از صداش میشد فهمید. انگار که سرنخی ازش پیدا کرده بود توو این انبارِ کاه... همکارِ مادرم است، زن ِ حدودا سی و نه چهل ساله با یک  دختر نوجوان، چهارسالی است که بدونِ مرد زندگی میکنند. اما اگر بتوان اسم مرد را روی او گذاشت، برای نام گذاری بعضی ها صرفن کلمه ی نـَر بودن کفایت میکند، نری که با هرز پریدن هایش با افراد متعدد زندگی را به زنِ قصه تنگ کرده بود و پس از دادگاه کشی و دادگاه بازی و بریدن مهریه و نفقه ، گم و گور شده بود.. مرد نه به خانه پدری اش میرفت نه دخترش را میدید ، از سرکارش هم مرخصی بدون حقوق گرفته بود که حالا بخاطر گذشتنِ یکی دو سال اخراجش کرده اند.

میگفت: آنقدر رفتم و التماس قاضی را کردم که نامه ی چک کردن خط ایرانسلش را داده. دیروز هم رفتم ایرانسل و پرینت مکان یابی یک ماه اخیرش را گرفته ام. به سختی میتوانست بخواند، اسم همه خیابان ها را که در آنجا رفت و آمد کرده و زنگی زده را انگلیسی داده بودند، تاریخش هم انگلیسی بود، میگفت 4 جولای ساعت 21 فلانجا بوده، ساعت 23:20 فلانجا، بیشترین جایی که بوده اینجا و آنجا و آنجا بوده.

کتابخانه دانشگاه ِ من! گفتم طبقات دیگر ساختمانِ کتابخانه،  اداری هم هست، حتمن در قسمتی از آنجا مشغول شده.. درخواست کمک داشت، نیازش به یک کارت دانشجویی بود که بتواند واردِ دانشگاه شود. گفتم اگر خودم بیایم باید مرخصی بگیرم، اگر خودتان میتوانید با کارتم بروید.. فکر میکرد.. نمیشد، حق داشت، سن ش سنِّ دانشجو نبود.. مطمئنن راهش نمیدادند. 

امروز صبح رفتیم  دانشگاه، یکی از محل هایی که تووی مکان نما ی ایرانسل بود ، رفتم تو، پرس و جو هامو تا اونجایی که میشد کردم، آقای فلانی اینجان؟ میگفت چیکار داری؟ گفتم میخام تسویه کنم گفتن باید برم پیش ایشون، میگفتن همچین اسمی نداریم، جایی دیگررفتم، گفتن نداریم، چشم تووی اتاق ها میگرداندم تا بلکه ببینمش و از تصویری که از عکسش به ذهنم سپرده بودم بشناسمش. نبود، امیدوار بودم که باشد و بیایم بگویم همینجاست تا زن برود و یک مامور بگیرد و بیاید...  بعد دیگر باید میآمدم شرکت، کارتم رو بهشون دادم و خدافظی کردم و آمدم.. الان هم زنِ قصه و دوستش ، سوار بر ماشین آژانس دارند میروند دنبال سرنخ ها که بتوانند اون نرِ قصه رو پیدا کنند.

شاید آدم با خودش بگوید دنبالش گشتن چه فایده ای داره؟ میدانم، اما این نه طلاق توانسته بگیرد نه از پس خرج و مخارج زندگیش بر میاید، نه مهریه ای نه نفقه ای نه حضانتی... همینطور آویزووون... خونه ای هم که نشسته بودند، سه دنگش بنام مرده است که تازگی رفته و به یکی از اقوامش فروخته و اینم آمده که خونه را بگیرد..

من که رفتم تا بتونم طرف و پیدا کنم، زن تووی ماشین آزانس نشسته بود، یه عینک آفتابی بزرگ هم زده بود و باهام حرف میزد، عکساش و نشونم داد گفت ببین اینه، خود نکبتشه.. عکسای خودش و از عکس مرده قیچی کرده بود.. میگفت یه شب با دخترم نشستیم عکسارو قیچی کردیم.. خوب عکساشو نگاه کن دیدیش بشناسیش.. میگفت البته الان پیرتره، جلوی موهاشم بیشتر ریخته... دلم میسوخت، دلم میسوخت به حال ِ یک زن.. یک زنِ برازنده، زنی که واقعا هیچی کم نداره، نه ظاهری نه هیکلی نه اخلاقی نه زبونی، معلم هم هست..

امروز خیلی فکرم درگیر شد، یعنی از دیشب، دیشب که زنگ زده بود خونمون ، داشتم فکر میکردم یه زن و یه مرد چی میشه که به اینجاها میرسن، چی میشه که اینهمه امید و ارزویی که واسه زندگی داری میریزه، اصلن چرا اینجوری میشه... چرا ؟ چرا؟ و انقدر فکر کردم و به هیچ چیز نرسیدم جز یه کلیّتی که دوربرم از 100 تا زندگی 95 تاش مردِ است که گند زده به اخلاقیات ... اینکه توی یه وبلاگی یه جمله ای رو خوندم و فهمیدم این جمله چقدر واقعیت داره، اینکه : "مردها در چارچوب عشق و محبت، به وسعت غیر قابل تصوری نامردند."

اینروزها خیلی تووی اینجور وبلاگها چرخ میزنم با اینکه کلی کار دارم، با اینکه یامیریم خونه رو تمیز کنیم یا خرید و یا چیزهایی که خودم دارم توو خونه آماده میکنم، اما شبها با گوشیم میخونمشون... خیلی دچار یاس فلسفی شده ام... اینکه چقدر بعضی مردها پستند، و چقدر بعضی زن ها پست تر که تن به علایق بی اخلاقِ بعضی  نَر ها میدهند...