[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

.. پنهانم اما دانه های دلم پیداست ..

اینجا حکم یه دفترخاطرات و واسم داره، که ناآشنا ها میان و میخونن. خیلی هم دوست داشتم اینجا رو به اونهایی که میخوام و میشناسمشون معرفی کنم اما نکردم چون مجبور به خودسانسوری میشم.. تو هم اگه ناخاسته یا خاسته پیدام کردی به روم نیار بذار حرفامو بزنم...

اینم بلاگ بعدی اگر چیز شدم!
omoomi.blog.ir

برای رمز-> مراجعه به رمز بازی

پست اسمسی
  • ۳ ارديبهشت ۹۳ , ۱۷:۳۰
    شوره
ته تاقاری
آخرین نظرات
  • ۵ مهر ۹۶، ۱۴:۴۵ - خاکستری
    Smile 4ever

۱۵ مطلب با موضوع «اندر احوالات سرکار» ثبت شده است

بعضی آدم ها از اولِ دیدنشون انرژی منفی دارن، هرچی هم سعی میکنی رابطه رو خوب کنی و بیخیال اون حس بشی، نمیشه...درواقع گذشت زمان ناهمخونی و مَچ نشدن رو بیشتر به آدم القا میکنه، اینها حتی از نوع دست دادنشون هم معلومه... همونایی که شل دست می دن و دستاشون غالبا سرده.. انگار که به زور دست دراز کردن و از سرِ ناچاریه... خنده هاشون زورکی و تعریف کردناشون از سرِ حسادته و منِ رُک خودم رو درگیر میکنم و نمیتونم باهاشون فیلم بازی کنم. حداقل ِ درگیریم اینه که فکر میکنم به این قضایا و میام اینجا مینویسمش... درصورتیکه باید از کنارش بگذرم...

نمیتونستم انقدر عمیق درک کنم که ممکنه مرگ یه نفر بشه کمک حال یه نفر دیگه اون هم توو یه شرایط بحرانی...شرایطِ واقعن بحرانی.... انگار واقعن خدا خواسته باشه...
مثلن فوت ِ پدر ِ رییسِ یه آدم و فرجه ی یه هفته ای باعث بشه آدم کارش رو برسونه ;)))) :-D خدا خداییش رحمتش کنه! البته شنیدم حدودن 90 سالش بوده.. سنی هم نداشته...! 

رفتنِ یه خانووم با کیف تووو دستشویی اداره دوتا چیز و نشون میده! یا میخواد آرایش کنه، یا پریوده!


حالا من رفتم دستشویی و برگشتم، دوتا همکارام هی میگن با کیف چرا رفتی؟ چیکار میکردی؟ پس چرا تغییر نکردی.. هیچی نگفتم، فقط نگاش کردم، گفتم با کیف که میرم دستشوویی آرامشِ بیشتری دارم! گفت آهاااان! و خودش فهمید چه سوتی ای داده جلوی اون همکار ِ آقا!

اومدم توو واحد ، داخلی شو با تلفن میگیرم، گوشی و که برمیداره سریع میگه "خودتی"... میخندم میگم بابا دخترِ خوب توو مثلن دکترِ این مملکتی! صداشو آرووم میکنه و دهنشو نزدیک گوشیِ تلفن میگه "ببخشید خودمم فهمیدم سوتی دادم برای همین میگم هرچی فحش توو دلت میخای بهم بدی خودتی.."

اینم داستان امروز ما!

امروز یه جلسه مهم دارم ساعت یک ... باید کارِ این 3 ماهه آخرمو ارائه بدم.....
ارائه به مرحله غولش رسیده!

بعدن نوشت: ساعت سه و چهل دقیقس... اومدم دفتر خودمون.. جلسه م خوب بود.. غولش گفت برام دست بزنن... 
10- 12 تا کله گنده های کارخونه توو جلسه بودن! باز همون حس فمینیستی اومده سراغم! خوشحالم....

اینکه صبح میلیاردر رفت توو آبدارخونه و در نبود مستخدم که نیمده بود، چند تا تیکه ظرف و لیوان که بچه ها چایی خورده بودن رو شست نشون داد که؛  شما هم باید همینجوری باشید! وقتی کسی نیست ظرفاتون و بشورید و نذارین برین...

وقتی رفتم توو آبدارخونه که واسه خودم چایی بریزم و دیدمش جا خوردم، سلامعلیک کردیم و گفت عروسی کردین؟ گفتم نه شهریور! اینکه یادش بود یه نفر از حداقل هزار تا پرسنلش عروسیشه برام جالب بود!

بعد گفتم شما چرا؟ ما میشستیم! گفت ای خانوم.. ما دیگه عادت کردیم از بس توو خونه ظرف شستیم! یعنی داشت میگفت زن ذلیلم! بعد یکی دیگه از همکارا اومد و گفت شما چرا سامان نیست؟؟ گفت من خودم "سامان م" (اسم مستخدم شرکته) چیزی نمیخاین بیارم!؟ هیچی دیگه خندیدیم اومدیم!


-----------------------------


امروز فهمیدم مردهایی که زن شاغل میگیرن از قبل رو یه سری چیزها حساب کردن که اومدن و زنی که درآمد داره رو میگیرن، علاوه بر شخصیت طرف و مسائلی که توو روحیه ی یک زن شاغل تاثیر داره، مرد روو پول زن هم حساب کرده. شاید مردها بیان و  اعتراض کنن و صد در صد نباشه، اما درصد بالاایی از آقایون اینطوری فکر میکنن وقتی زنی میگیرن که درآمد داره، به فکر کمک خرج اگر نباشن ، حداقل به این فکر کردن که کمتر از من پوول میگیره!

همکارم خیلی توو خودش بود، سر این موضوع باز با همسر عقدیش بحث کرده بودن... 

مردها به این موضوع فکر کرده اند و اومدن زن شاغل میگیرن، هرچند انکار کنن... ما هم میخایم مرد همون نقشِ قبلی رو داشته باشه و بهمون پول تو جیبی و خرج های عادی روزمره رم بده علاوه بر خرید لباس و خونه و اجاره و کرایه و .... 

اینجاس که اختلاف پیش میاد! مرد هر چند بروش نیاره رفتار و عملکردش چیز دیگه ایه! وقتی میدونه زن درآمد داره دیگه چند روز یبار خرجی رو نمیذاره سر طاقچه و بره...  زن هم میخاد پولش واسه خودش باشه، میخاد کار خونه نکنه، اما خرجی هم بگیره... اینجاست که تناقض پیش میاد..


همکار دیگه م میگفت اگر دقت کرده باشی مردهایی که زنهاشون خونه دارن اغلب پولدار و سرمایه دار میشن.. چون میدونن روو کس دیگه ای نمیشه حساب کرد، جون تمام تلاششون رو میکنن، چون اگر از کار بیکار شن فکر اجاره خونه ی سر برجن، نه اینکه روو پول زنشون حساب کنن و بشینن تا یه کار ایده ال راحت پیدا شه... راست میگفت...

میگفت باور کن زنِ میلیاردر هم خونه دار بوده که این اینجوری شده!


این عکس و امروز کرفتم توو راه کارخونه، خدا به یکی انقدر موو داده که با افتخار بلند کنه و بهش حالت بده، به یکی هم همجین بکی نکی نداده و طرف میکه از بیخ بتراشم سنکین ترم !

نمیدونم چرا همیشه فکر میکنم یه روانشناس یا مشاور باید خوشگل یا خوشتیپ و کلن جذاب باشه.

وقتی فکر میکنم به یه سری دلیل سطحی میرسم، اینکه حداقل بلحاظ ظاهری بتونه آدم رو جذب کنه که بعدش بخواهد حرفهاش  توو ذهن آدم تاثیر بذاره.

یه روانشناس آوردن توو شرکت، که کارکنان رو روانشناسی کنه ببینه به پستی که دارن میخورن یا نه! هنوز نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم!

دوشنبه ها همیشه جلسه است، و گاهی هم من توو جلسه بازی ام...

واسه همین دوشنبه ها ناهارها کلن به حساب شرکته، بدون فرانشیز... منم دوشنبه هاست که همیشه پروتئین های بدن و فسفرهای مغزم رو تامین میکنم :دی

دوشنبه ها میگم یا چلو گوشت سفارش بدن برام یا ماهی D: 

  • موافقین ۴ مخالفین ۰
  • ۲۶ خرداد ۹۳ ، ۱۹:۳۹

فقط میخاستم یکی و ضایع کنم که شد. برا وام یک تومنیه از شرکت ، از خود همکارا ضامن میخاستن.. درجا که فهمیدم به نزدیکترین دختری که اونجا بود و وجه اشتراک زیاد داشتیم و مثلن صمیمیت ؛ گفتم : تو ضامنم میشی؟ (همینجوری یهویی و بدون فکر)

یه درصد فکر نمیکردم بگه نه. وام یه تومنی اندازه ی یه حقوق آدمه.. چقدره که طرف بخاد نده.. ساکت شد و توو چشمام نگاه میکرد. فرض کنید همینجور یکی نگاتون کنه و هیچی نگه. بهش لبخند زدم اومدم پشت میزم نشستم. خیلی بهم برخورده بود.. میدونستم اعتبارم خیلی بیشتر از اینهاست.. انگار فقط میخاستم بهش ثابت کنم، که تو اگر ضامن من نشدی بقیه حاضرن بمن دستی بدن. میدونستم که میدادن. 


چند روز گذشته بود. بچه ها دیدن توو خودم بودم. گفتن چیه؟ گفتم هیچی فکر میکنم پول کم بیارم.. همون همکار آدامسیه و یه دختره دکترا میخونه،  گفتن نفری یک و نیم روو ما حساب کن. اون دختر اولیه که ضامنم نشد روو به دختره گفت: واای نغمه یعنی میخای کمک کنی!؟ بعد خودش جا خورد از حرفش.. بعد خودش رو جمع کرد با خوشحالی توام با ناراحتی (الکی) رو بمن گفت اگر منم داشتم کمکت میکردم!

منم که آماده بودم گفتم تو که ضامنم نشدی ؟؟ ثانین تو خودت لازم داری.. خودت عروسیته همین زودیا... خودت یعالمه چاله چوله داری...


امروز ده بیست روزه که از اون روزها گذشته. دیروز همون دو تا همکار گفتن کی پول و بهت بدیم؟؟ گفتم الان نمیخام مرداد میگیرم ازتون که تا دو ماه بعدش برگردونم... 


امروز که اومدم شرکت خیلی شلوغ بودم. چند روزه کارم زیاد شده، زمان تحویل پروژه هاست طبق گانت چارت و منم باید برسونم... امروز 3 تا جلسه داشتم. بعدش که اومدم دفتر مرکزی روو به همون دو تا همکار گفتم راستی مرسی از همراهیاتون.. من دیگه پولی لازم ندارم، جور شد... :)


همه ی این سکانسهای دیروز و امروز هم جلوی همون همکار ِ اول اتفاق میفتاد... 

یه تیکه توون بریری گذاشتم تو ظرف و گذاشتم تو ماکروفر شرکت، بعد از اینکه 15 ثانیه گذشت و گرم شد ، ظرف و درآوردم، رفتم سر یخچال آبدارخونه یه ذره پنیر از تو قالبش درآوردم و گذاشتم روو نونه که توو بشقاب بود و اومدم پشت میزم.

داشتم لقمه لقمه میخوردم یکی از همکارهای آقا اومد دم اتاقم، تعارف کردم، گفت مرسی، بعد پرسید که چرا عروسی برادرش نرفتیم! میگفت منتظرتون بودم.. دوباره تعارف کردم، اومد یه لقمه کند روش پنیر گذاشت و شروع کرد به گاز زدن، در حین گاز زدن هم میگفت که چرا عروسی که دعوتم کرده بود نرفتم! منم میگفتم شما خندیدی و کوروکی دادی؛ قضیه جدی نبود که بیایم... میگفت نه من خیلی جدی بودم، همینطور که شما ساده گفتی مارو دعوت کن حوصلمون سر رفته من هم ساده دعوت کردم، اما جدی بودم.... در همین حین گفت : تو دهنم آدامسه! واقعن آدامسه! نونِ مثل آدامس شده! بعد با تعجب میجوید... گفت این نونه انگار که جایزه داشته باشه مثل این شکلاتها که تهشون آدامسه، نعنایی.. گفتم شاید تو دهنتون آدامس داشتین .. گفت نــــــه نداشتم! بعد جوید و حرفمون راجب اینکه چرا عروسی برادرش نرفتیم تموم شد رفت!

الان رفته ، 4-5 دقیقه ای هم از زمانی که دارم این متن و مینویسم گذشته و من دارم به این فکر میکنم که آدامسی که صبح شروین بهم داد رو کجا گذاشته ام!!!!