[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

.. پنهانم اما دانه های دلم پیداست ..

اینجا حکم یه دفترخاطرات و واسم داره، که ناآشنا ها میان و میخونن. خیلی هم دوست داشتم اینجا رو به اونهایی که میخوام و میشناسمشون معرفی کنم اما نکردم چون مجبور به خودسانسوری میشم.. تو هم اگه ناخاسته یا خاسته پیدام کردی به روم نیار بذار حرفامو بزنم...

اینم بلاگ بعدی اگر چیز شدم!
omoomi.blog.ir

برای رمز-> مراجعه به رمز بازی

پست اسمسی
  • ۳ ارديبهشت ۹۳ , ۱۷:۳۰
    شوره
ته تاقاری

۱ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

همیشه اونجوری که میخوای پیش نمیره، زندگی. اونجوری که فکر میکنی، برنامه میریزی، نمیشه. مثلا برنامه میریزی که میخای یه تغییراتی به زندگی ت  بدی ، از یه سری چیزها میگذری که یه روزی بیای و بگی که سر از تخم در آوردی ... اما اونجوری که باید نشده

پشت میز محل کار جدید نشسته ام که کوله بار چند روزه ای از سکوت بهمراه دارم. اوایل نمیشد بنویسم، بعد از عروسی و زیر یک سقف رفتن، انگار زندگی یجور دیگه ای شده بود، دیگه نمیشد اومد و از خوشی های دوران آشنایی و دل لرزه هاش گفت، دل لرزه هایی که دیگه به یه حرف و نگاه نمیلرزیدن ، انگار پوست کلفت شده بودن و زندگی عادی. انگار من هم افتاده بودم توو ریتمِ هموارِ گذران ِ عمر که هیجانی برام نداشت

.. حس میکردم حالا اونها یه حریم امن میخواستن، اون چیزهایی که از کنار هم بودنمون برام ایجاد میشد و خاطره میشدن، اون هارو نباید از توی حریم خونه ام بیرون میاوردم. از طرفی هم تازگی نداشتنش و عادی شدنش به ننوشتن سوقم میداد. گاهی هم دلم میخاست حس مو با کسی تقسیم نکنم و فقط زندگی کنم و غرق بشم توو زنیّت هام و دغدغه هام. دلم نمیخواست زیر دوش حمام به سبک جمله بندی یه واقعه یا یک رفتار فکر کنم. دلم نمیخواست کسی بیاد نظری بده که ته دلم خالی بشه.

سی روزی میشه که دفاع کردم از دوره ی دوم زندگی دانشگاهیم و از اون دوران بیرون اومده م. لپ تاپ و بستم و حتی واسه ورق زدن مطالبی که پشت سر هم کرده بودم سرش نرفته ام تا پی دی افش رو ورق بزنم. یا حتی فیلمهایی که ازم گرفتن رو ببینم، دلم نمیخاد برگردم به دغدغه ی اون روزها... 

همه ی برنامه های زندگی مو برای بعد از اون گذاشته بودم. البته به غیر از رژیم. رژیم و گرفتم و 14 کیلویی کم کردم. از 82 شدم 68. تا اخر مرداد به این وزن رسیده بودم. اما روزهای اخرِ بستن اون پایان نامه دیگه قرار گذاشتم که پیاده روی نرم و غذا بخورم تا بتونم تمومش کنم. حلقه زدن رو کنار گذاشتم و همه ی پنجشنبه ها و روزهای دیگه ی تعطیل رو پای درس نشستم. از نمره م هم راضیم. 17 شدم از 17. روز دفاع فقط آدم های مهم زندگی م اومده بودن. در صورتی که من به خیلی ها اسمس زده بودم. مامان و داداشم و همسرم و برادرش و فقط دو تا از این همه دوستام اومده بودن. دو تا دوست اصلیم  که یکیشون خیلی وقته کمرنگ تره. دوست هام کلا کم شدن، یعنی رفیق بازی هام . زندگی ِ من خلاصه شده توو سرکار و ، فاصله ی بین محل کار و خانه که همیشه این فاصله اذیتم میکرده. یعنی تقدیر هیچوقت اجازه نداده که محل زندگی من با محل تحصیل یا کارم نزدیک باشه. بلکه هر دفعه دور تر و دور تر میشه

رژیمم  و بعد روز دفاع خواستم که شروع کنم اما به اون شدت نشد ، و فقط تونستم وزنمو نگهدارم و بالا نرم. داشتم میگفتم، زندگیم خلاصه شده تو کار و فاصله  و خونه. خونه که برای من بوی آشپزخونه میده، یه خونه ی کوچیک که وقتی توش میرم بهم ارامش میده اما نمیتونم بیشتر از یک روز کامل مثل جمعه خونه بمونم. مثلا همین امروز. یک هفته ای میشه که سرمای بدی خوردم و تا الان 5 تا امپول زدم و خودمو بسته ام به شلغم و سوپ سیر و پیاز و لیمو شیرین و سفکسیم و ازینجور بساط ها. اما هنوز خوب نشدم. میخاستم امروز خونه بمونم و سرکار نرم. اما نتونستمو با اینکه همسر رفته بود، آژانس گرفتم و خودم و به پشت این کامپیوتر لعنتی رسوندم.


دیگه شکوفه برام تداعی کننده ی خودم نیست، حالا بیشتر یک زن هستم. زنی که بواسطه ی خلاقیت همسر اسامی مختلفی دارد. مثلِ اِستیو.... مثلِ ژوگول... که بسته به حالِ همسرش تغییر میکند... شکوفه و شروین دیگه از یاد هردومون رفته، حالا من گاهی بی حال ، صرفا انجام وظیفه می کنم و او از روی غریضه و نه از سر عشق... بعد هم کامل میشوییم و من میپرسم چایی میخوری؟ مثلا..  و همینطور عادی، عادّی زندگی جریان دارد