[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

.. پنهانم اما دانه های دلم پیداست ..

اینجا حکم یه دفترخاطرات و واسم داره، که ناآشنا ها میان و میخونن. خیلی هم دوست داشتم اینجا رو به اونهایی که میخوام و میشناسمشون معرفی کنم اما نکردم چون مجبور به خودسانسوری میشم.. تو هم اگه ناخاسته یا خاسته پیدام کردی به روم نیار بذار حرفامو بزنم...

اینم بلاگ بعدی اگر چیز شدم!
omoomi.blog.ir

برای رمز-> مراجعه به رمز بازی

پست اسمسی
  • ۳ ارديبهشت ۹۳ , ۱۷:۳۰
    شوره
ته تاقاری
آخرین نظرات
  • ۵ مهر ۹۶، ۱۴:۴۵ - خاکستری
    Smile 4ever

۶ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

اقای خونه نشسته پای درس  خوندن، فردا امتحان سوم یا چهارمشه، 

  مثل یه پسر کوچولو میشه... منم فقط حواسم به خورد و خوراکشه و کار دیگه ای جز اینکه سرصدا نکنم و مراعات کنم از دستم برنمیاد...البته ۲تا امتحان قبلیش حفظی بود و ازش درس میپرسیدم.... مثل مامانا....پاشم براش یه چایی ببرم...

بهترین حالت زندگی بنظر من زندگی مستقل تو خونه ی مستقله، یعنی دختر بتونه از سن ۲۰-۲۵ ببعد خونه بگیره . سرکار بره و پیشرفتشو داشته باشه

آزادیاشو داشته باشه، رفت و آمد با دوستاش و خانوادشو داشته باشه..تعهد شام پختن و این داستانا هم نباشه.. و یه پارتنر یا بوی فرند داشته باشه ، که هم روزهای خوشش و با اون بگذرونه.. هروقت هم نخواست یا به این تصمیم رسید که به درد هم نمیخورن؛ کنسل، اگرهم به اطمینان رسید ازدواج...

اما الان جامعه ی ما بین مدرنییته و سنت گیر کرده، یه چیزایی از غرب گرفته، یچیزایی از عربها و اسلام، یچیزایی هم از سنت قدیمی ایرانی و غیرت و این داستانا .. و بین این سه وجه درحال حرکت و فت و برگشته!!

درست تر ین جامعه از نظرمن غربه، بچه که بزرگ میشه میره  سیِ خودش، تکلیفش باخودش مشخصه .. تجربه میکنه و بزرگ میشه.. به معنای واقعی کلمه زندگی میکنه.. اینجا زن خونه باباش بحرف باباشه... خونه شوهرم بحرف شوهر و مردمداری با فامیل شوهر!!!

از طرفی پول و باید توخونه خرج کنه چون میره سرکار، از طرفی هم میتونه خرج نکنه که جای بحث داره!! ازونطرف باید کارای خونه رو برسه و اگر نرسه باز جای بحث عمیقی داره!!!

کلن میخوام بگم تکلیف معلوم نیست و من دچار تناقضم....

یک ساعتی از نیمه شب گذشته بود و آقای خونه هم خواب ... رفتم که منم بعد از خستگی از یک روز کاری بخوابم

روی تخت که رفتم ، با اینکه خوابِ خواب بود، اما برگشت رو به من و دستش و انداخت دورم... تمام خستگیام در رفت... تمامِ دلخوریام...

زن که باشی میفهمی چی میگم... 

شوهر خوابیده و من پای لپ تاب دارم گزارش جلسه فردامو براخودم ایمیل میکنم که از شرکت بگیرم

خروپفش تا توو پذیرایی میاد، بنظر میرسه امروز حسابی خسته شده 

تو این دورانِ امتحاناتش افتاده دنبال بیمارستان مادرش.

منم دایم ذهنم مشغوله اینه که لطف مکررم حق مسلمشون نشود!!!

امیدوارم زودتر خوب شه تا منم بهتر بشم....

 هوا خیلی سرده، قبل خوابیدنش رووم پتو انداخت که یخ نکنم


اما من باز سردمه، دلم میخوا د برم توو شوومینه...

خونه ی مادرشوهر و توو اتاق برادر شوهر خوابیده ام زیر پتو

صدای بارو ن شدیدی میاد

۲روزه که داره بارون میباره

اسمون خشمگینه، شاید

اما این خشمش بنفع زمین و ما زمینیاس

شرشر بارون میترسونتم

هیشکس نمیدونه من بیدارم

همه تو پذیرایی دارن میخوابن

اومدم بنویسم که  اگر قبل ازدواجم شرایط همسر رو میدونستم(  طوریکه الان میدونم) شاید هیچوقت باهاش ازدواج نمیکردم، با اینکه دوستش دارم

تگرگ میزن به شیشه و ااتاق  هم سوز داره و رعدو برق میزنه

من تنهام

توو یه اتاق تنها

با ذهنی مشغول و دلی پر دغدغه

زندگی بعد از ازدواج  چیزهای جدیدی و به ادم نشون میده

و اونچیزایی که بی اهمیت و کوچیک میدونستی هرروز بزرگ و بزرگر میشن و دوست داشتن هرروز عادی تر

اینجاست که منِ چارچوب دار به تصمیمات جدیدی فکر میکنم...

زن که باشی ،،ّ شاغل که باشی.. بعد از سرکار اومدن، تازه شیفت بعدت شروع میشه

تازه باید به شغل اولت که دوم شده برسی

حال نداری، اما باید پای گاز وایسی و شام بپزی و چایی رو بذاری

اونم که نشسته پای تلویزیون و نود نگاه میکنه...

 یعنی تنها همون ۲شنبه ست که میتونی از زیر شیفت سوم در بری و بخوابی...