[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

.. پنهانم اما دانه های دلم پیداست ..

اینجا حکم یه دفترخاطرات و واسم داره، که ناآشنا ها میان و میخونن. خیلی هم دوست داشتم اینجا رو به اونهایی که میخوام و میشناسمشون معرفی کنم اما نکردم چون مجبور به خودسانسوری میشم.. تو هم اگه ناخاسته یا خاسته پیدام کردی به روم نیار بذار حرفامو بزنم...

اینم بلاگ بعدی اگر چیز شدم!
omoomi.blog.ir

برای رمز-> مراجعه به رمز بازی

پست اسمسی
  • ۳ ارديبهشت ۹۳ , ۱۷:۳۰
    شوره
ته تاقاری
آخرین نظرات
  • ۵ مهر ۹۶، ۱۴:۴۵ - خاکستری
    Smile 4ever

۲ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

شاید یمدت ننویسم... حالم خوبه. درگیرم... راستش هیچکدوم از نوشته هام و وبلاگ خونی هام برام نون و آب نمیشه! هیچکدومتون روزهایی که ارائه کار دارم کمکم نیستین! اصلن ماهیتش همینه... نیازمندِ وقتِ آزاد و فکر ِ آزادِ....

حس نوشتن ندارم.. زندگی روزمره است.. شب میاد و کنار هم می خوابیم و صبح بیدار شده و سرکار میرویم... 

از اونجایی که حق هدر رفتن زمانهاتون برای چک کردن وبلاگم گردنم نباشه گفتم خبر بدم.... دوستتون دارم :*

خوبم، فکر کنم منتظر یک سری تحولاتم... 

بعد اینکه مریض شدم و جو منو گرفته بود و همزاد پنداری عجیبی با مرتضی میکردم... بعد از خوردنِ دارو ها که خیلی هم سخت گذشت احساس بهتری دارم. هنوز نرفته م و ازمایش جدید بدم و نتیجه ش رو ببینم... به خاطر خوردن دارو ها دو سه هفته ای هست که ورزش نرفتم ، چون بدنم درد میکرد و ضعف میرفت و هر لحظه احساس میکردم هر جای بدنم که مفصله داره از هم باز میشه!

و به همین واسطه رژیممم هم عقب افتاد و مدتی رعایت نکردم.. زمان دفاع از پایان نامه م رسیده و دانشکاه با اسمس و ایمیل دائم داره بهم استرس میده، منم دیروز تصمیم گرفتم که برم و سنوات ترم 6 هم بگیرم و گور پدر 1.5 نمره و شهریه... خودم مهم ترم...

کارای شرکت هم یکی پس از دیگری روز ارائه شون داره میرسه و من که افتاده م توو فاز مطالعات چیزهای غیرِ مرتبط از خواص گیاهی و دارو ها گرفته تا آدم ها و زندگی هاشون و فلسفه!!!! یعنی یه چیزِ پیچ در پیچی شده!

ازونطرف هم مشغله های خونه نمیذاره به چیزی فکر کنم یا وقت بذارم واسه نوشتنش... ارتباط ها خداروشکر و گوش شیطون کر با اطرافیان خوبه، مامانم اینها رفتن مشهد و اومدن، ما بردیمشون رسوندیم ترمینال و وقتی اومدن رفتیم دیدنشون و یه عالمه سوغاتی گرفتیم، برای مادر شوهر هم داده بود...

بعد شب یلدایی هم رفتم خونه دایی همسر و کلی خوردم... شب قبلش هم رفته بودم خونه مادر شوهر و در راستای با کلاس بازی و حفظ حریم دیگه لباس توو خونه ای نمیبرم و با همون شلوار لی با اینکه سختمه ولی میشینم... و سعی هم میکنم کار زیادی نکنم. چون احساس میکردم کار کردن اونجا داره به نوعی وظیفه میشه! مثل ظرف شستن و غیره.. و روحیه ی لجباز من که وقتی ببینه توقع شده انجامش نمیده... برای همین دو سه بار آخر مثلِ خانوم شیک ها!! فقط نشستم و خود همسر کار میکرد.. البته مریض هم بودم و نذاشت کاری هم بکنم... فرداش که شب یلدا بود خونه ی داییِ همسر متوجه گلایه شدم! اینکه مادر شوهرم به مادرش میگفت خوشبحالت حداقل تو عروسی داری که کاراتو بکنه!!! وقتی اینو شنیدم پاشدم و از جمع اومدم اینور.... و فهمیدم خوب موقعی دست از کار برداشته ام.. چون مادر شوهر انگار داشت عادت میکرد! و حالا شیک تر از قبل بایستی برم !!!

و همچنین فهمیدم که اگر وا بدم ممکنه پیشنهاد زندگی کردن با ایشون رو هم بشنوم.. چون حسش کردم.... وقتی فیلم همه چیز انجاست پخش میشد برام تحلیل میکرد دارن جامعه رو به سمتی میبرن که عروس ها با مادر شوهر ها زندگی کنن!!! منم تو دلم اینجوری بودم :-O و تو ظاهر چیزی به روی کسی نیوردم... 

دیشب هم رفتیم عروسی فک و فامیل همسر... و موهای کوتاهم توو ذوق میزد! موی کوتاه با لباس مجلسی و بلند.... یجوری بود!

امشب یکی از دوستام و شوهرش میان خونمون.... اومدنشون تاریخی شده اونقدر که کنسل کرد و من دیگه بهش زنگ نزدم تا خودش گفت میخایم بیایم... بدم میاد یکی خودشو چ س کنه!

دیشب خواب دیدم.. خواب آشفته ای بود.. خوابی که توش انگار همسر از وبلاگم خبردار شده بود و من اومده بودم تا تمام مطالبم رو دیلیت کنم.... حس بدی بود....


میخوام سانویچ ساز بخرم... اگر مدلی رو دارین که خوبه لطفا پیشنهاد بدین بهم :)

و همچنین میخوام میز قاشق و چنگال بخرم... نمیدونم کجا بورسشه!