[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

به بهانه ی تغییر مرحله ی زندگی ام دوباره مینویسم

[ خصوصی های یک زن ]

.. پنهانم اما دانه های دلم پیداست ..

اینجا حکم یه دفترخاطرات و واسم داره، که ناآشنا ها میان و میخونن. خیلی هم دوست داشتم اینجا رو به اونهایی که میخوام و میشناسمشون معرفی کنم اما نکردم چون مجبور به خودسانسوری میشم.. تو هم اگه ناخاسته یا خاسته پیدام کردی به روم نیار بذار حرفامو بزنم...

اینم بلاگ بعدی اگر چیز شدم!
omoomi.blog.ir

برای رمز-> مراجعه به رمز بازی

پست اسمسی
  • ۳ ارديبهشت ۹۳ , ۱۷:۳۰
    شوره
ته تاقاری
آخرین نظرات
  • ۵ مهر ۹۶، ۱۴:۴۵ - خاکستری
    Smile 4ever

بعضی آدم ها از اولِ دیدنشون انرژی منفی دارن، هرچی هم سعی میکنی رابطه رو خوب کنی و بیخیال اون حس بشی، نمیشه...درواقع گذشت زمان ناهمخونی و مَچ نشدن رو بیشتر به آدم القا میکنه، اینها حتی از نوع دست دادنشون هم معلومه... همونایی که شل دست می دن و دستاشون غالبا سرده.. انگار که به زور دست دراز کردن و از سرِ ناچاریه... خنده هاشون زورکی و تعریف کردناشون از سرِ حسادته و منِ رُک خودم رو درگیر میکنم و نمیتونم باهاشون فیلم بازی کنم. حداقل ِ درگیریم اینه که فکر میکنم به این قضایا و میام اینجا مینویسمش... درصورتیکه باید از کنارش بگذرم...

همیشه اونجوری که میخوای پیش نمیره، زندگی. اونجوری که فکر میکنی، برنامه میریزی، نمیشه. مثلا برنامه میریزی که میخای یه تغییراتی به زندگی ت  بدی ، از یه سری چیزها میگذری که یه روزی بیای و بگی که سر از تخم در آوردی ... اما اونجوری که باید نشده

پشت میز محل کار جدید نشسته ام که کوله بار چند روزه ای از سکوت بهمراه دارم. اوایل نمیشد بنویسم، بعد از عروسی و زیر یک سقف رفتن، انگار زندگی یجور دیگه ای شده بود، دیگه نمیشد اومد و از خوشی های دوران آشنایی و دل لرزه هاش گفت، دل لرزه هایی که دیگه به یه حرف و نگاه نمیلرزیدن ، انگار پوست کلفت شده بودن و زندگی عادی. انگار من هم افتاده بودم توو ریتمِ هموارِ گذران ِ عمر که هیجانی برام نداشت

.. حس میکردم حالا اونها یه حریم امن میخواستن، اون چیزهایی که از کنار هم بودنمون برام ایجاد میشد و خاطره میشدن، اون هارو نباید از توی حریم خونه ام بیرون میاوردم. از طرفی هم تازگی نداشتنش و عادی شدنش به ننوشتن سوقم میداد. گاهی هم دلم میخاست حس مو با کسی تقسیم نکنم و فقط زندگی کنم و غرق بشم توو زنیّت هام و دغدغه هام. دلم نمیخواست زیر دوش حمام به سبک جمله بندی یه واقعه یا یک رفتار فکر کنم. دلم نمیخواست کسی بیاد نظری بده که ته دلم خالی بشه.

سی روزی میشه که دفاع کردم از دوره ی دوم زندگی دانشگاهیم و از اون دوران بیرون اومده م. لپ تاپ و بستم و حتی واسه ورق زدن مطالبی که پشت سر هم کرده بودم سرش نرفته ام تا پی دی افش رو ورق بزنم. یا حتی فیلمهایی که ازم گرفتن رو ببینم، دلم نمیخاد برگردم به دغدغه ی اون روزها... 

همه ی برنامه های زندگی مو برای بعد از اون گذاشته بودم. البته به غیر از رژیم. رژیم و گرفتم و 14 کیلویی کم کردم. از 82 شدم 68. تا اخر مرداد به این وزن رسیده بودم. اما روزهای اخرِ بستن اون پایان نامه دیگه قرار گذاشتم که پیاده روی نرم و غذا بخورم تا بتونم تمومش کنم. حلقه زدن رو کنار گذاشتم و همه ی پنجشنبه ها و روزهای دیگه ی تعطیل رو پای درس نشستم. از نمره م هم راضیم. 17 شدم از 17. روز دفاع فقط آدم های مهم زندگی م اومده بودن. در صورتی که من به خیلی ها اسمس زده بودم. مامان و داداشم و همسرم و برادرش و فقط دو تا از این همه دوستام اومده بودن. دو تا دوست اصلیم  که یکیشون خیلی وقته کمرنگ تره. دوست هام کلا کم شدن، یعنی رفیق بازی هام . زندگی ِ من خلاصه شده توو سرکار و ، فاصله ی بین محل کار و خانه که همیشه این فاصله اذیتم میکرده. یعنی تقدیر هیچوقت اجازه نداده که محل زندگی من با محل تحصیل یا کارم نزدیک باشه. بلکه هر دفعه دور تر و دور تر میشه

رژیمم  و بعد روز دفاع خواستم که شروع کنم اما به اون شدت نشد ، و فقط تونستم وزنمو نگهدارم و بالا نرم. داشتم میگفتم، زندگیم خلاصه شده تو کار و فاصله  و خونه. خونه که برای من بوی آشپزخونه میده، یه خونه ی کوچیک که وقتی توش میرم بهم ارامش میده اما نمیتونم بیشتر از یک روز کامل مثل جمعه خونه بمونم. مثلا همین امروز. یک هفته ای میشه که سرمای بدی خوردم و تا الان 5 تا امپول زدم و خودمو بسته ام به شلغم و سوپ سیر و پیاز و لیمو شیرین و سفکسیم و ازینجور بساط ها. اما هنوز خوب نشدم. میخاستم امروز خونه بمونم و سرکار نرم. اما نتونستمو با اینکه همسر رفته بود، آژانس گرفتم و خودم و به پشت این کامپیوتر لعنتی رسوندم.


دیگه شکوفه برام تداعی کننده ی خودم نیست، حالا بیشتر یک زن هستم. زنی که بواسطه ی خلاقیت همسر اسامی مختلفی دارد. مثلِ اِستیو.... مثلِ ژوگول... که بسته به حالِ همسرش تغییر میکند... شکوفه و شروین دیگه از یاد هردومون رفته، حالا من گاهی بی حال ، صرفا انجام وظیفه می کنم و او از روی غریضه و نه از سر عشق... بعد هم کامل میشوییم و من میپرسم چایی میخوری؟ مثلا..  و همینطور عادی، عادّی زندگی جریان دارد

صورتم میسوزد ، جای خراش ریشهایش، مرا یادِ بوسه های سفتِ اوّلِ صبحش می اندازد...

 آن وقت هست که  سوزش های پوست هم دلچسب میشود...

خوشحالم که هست، که هستیم .. با همه ی کم و کاستی های زندگیِ کوچکمان...


شاید یمدت ننویسم... حالم خوبه. درگیرم... راستش هیچکدوم از نوشته هام و وبلاگ خونی هام برام نون و آب نمیشه! هیچکدومتون روزهایی که ارائه کار دارم کمکم نیستین! اصلن ماهیتش همینه... نیازمندِ وقتِ آزاد و فکر ِ آزادِ....

حس نوشتن ندارم.. زندگی روزمره است.. شب میاد و کنار هم می خوابیم و صبح بیدار شده و سرکار میرویم... 

از اونجایی که حق هدر رفتن زمانهاتون برای چک کردن وبلاگم گردنم نباشه گفتم خبر بدم.... دوستتون دارم :*

خوبم، فکر کنم منتظر یک سری تحولاتم... 

بعد اینکه مریض شدم و جو منو گرفته بود و همزاد پنداری عجیبی با مرتضی میکردم... بعد از خوردنِ دارو ها که خیلی هم سخت گذشت احساس بهتری دارم. هنوز نرفته م و ازمایش جدید بدم و نتیجه ش رو ببینم... به خاطر خوردن دارو ها دو سه هفته ای هست که ورزش نرفتم ، چون بدنم درد میکرد و ضعف میرفت و هر لحظه احساس میکردم هر جای بدنم که مفصله داره از هم باز میشه!

و به همین واسطه رژیممم هم عقب افتاد و مدتی رعایت نکردم.. زمان دفاع از پایان نامه م رسیده و دانشکاه با اسمس و ایمیل دائم داره بهم استرس میده، منم دیروز تصمیم گرفتم که برم و سنوات ترم 6 هم بگیرم و گور پدر 1.5 نمره و شهریه... خودم مهم ترم...

کارای شرکت هم یکی پس از دیگری روز ارائه شون داره میرسه و من که افتاده م توو فاز مطالعات چیزهای غیرِ مرتبط از خواص گیاهی و دارو ها گرفته تا آدم ها و زندگی هاشون و فلسفه!!!! یعنی یه چیزِ پیچ در پیچی شده!

ازونطرف هم مشغله های خونه نمیذاره به چیزی فکر کنم یا وقت بذارم واسه نوشتنش... ارتباط ها خداروشکر و گوش شیطون کر با اطرافیان خوبه، مامانم اینها رفتن مشهد و اومدن، ما بردیمشون رسوندیم ترمینال و وقتی اومدن رفتیم دیدنشون و یه عالمه سوغاتی گرفتیم، برای مادر شوهر هم داده بود...

بعد شب یلدایی هم رفتم خونه دایی همسر و کلی خوردم... شب قبلش هم رفته بودم خونه مادر شوهر و در راستای با کلاس بازی و حفظ حریم دیگه لباس توو خونه ای نمیبرم و با همون شلوار لی با اینکه سختمه ولی میشینم... و سعی هم میکنم کار زیادی نکنم. چون احساس میکردم کار کردن اونجا داره به نوعی وظیفه میشه! مثل ظرف شستن و غیره.. و روحیه ی لجباز من که وقتی ببینه توقع شده انجامش نمیده... برای همین دو سه بار آخر مثلِ خانوم شیک ها!! فقط نشستم و خود همسر کار میکرد.. البته مریض هم بودم و نذاشت کاری هم بکنم... فرداش که شب یلدا بود خونه ی داییِ همسر متوجه گلایه شدم! اینکه مادر شوهرم به مادرش میگفت خوشبحالت حداقل تو عروسی داری که کاراتو بکنه!!! وقتی اینو شنیدم پاشدم و از جمع اومدم اینور.... و فهمیدم خوب موقعی دست از کار برداشته ام.. چون مادر شوهر انگار داشت عادت میکرد! و حالا شیک تر از قبل بایستی برم !!!

و همچنین فهمیدم که اگر وا بدم ممکنه پیشنهاد زندگی کردن با ایشون رو هم بشنوم.. چون حسش کردم.... وقتی فیلم همه چیز انجاست پخش میشد برام تحلیل میکرد دارن جامعه رو به سمتی میبرن که عروس ها با مادر شوهر ها زندگی کنن!!! منم تو دلم اینجوری بودم :-O و تو ظاهر چیزی به روی کسی نیوردم... 

دیشب هم رفتیم عروسی فک و فامیل همسر... و موهای کوتاهم توو ذوق میزد! موی کوتاه با لباس مجلسی و بلند.... یجوری بود!

امشب یکی از دوستام و شوهرش میان خونمون.... اومدنشون تاریخی شده اونقدر که کنسل کرد و من دیگه بهش زنگ نزدم تا خودش گفت میخایم بیایم... بدم میاد یکی خودشو چ س کنه!

دیشب خواب دیدم.. خواب آشفته ای بود.. خوابی که توش انگار همسر از وبلاگم خبردار شده بود و من اومده بودم تا تمام مطالبم رو دیلیت کنم.... حس بدی بود....


میخوام سانویچ ساز بخرم... اگر مدلی رو دارین که خوبه لطفا پیشنهاد بدین بهم :)

و همچنین میخوام میز قاشق و چنگال بخرم... نمیدونم کجا بورسشه!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۹ آذر ۹۳ ، ۱۰:۲۰

سه تا کانال رو پیشنهاد میدم... دوست داشتید ببینید :) 

(1)   (2)   (3)

درمورد سومی هم بگم ماییم که با مکّه رفتنامون اینهمه جیب عربستان و پرکردیم تا حالا ازش اینجوری استفاده کنن... 

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۴ آذر ۹۳ ، ۱۷:۵۷
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۴ آذر ۹۳ ، ۰۹:۰۸
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۳ آذر ۹۳ ، ۱۶:۰۲